Payvand TV

TV BOX

Let’s put an end to asylums in the world. 

 

بسم الله الرحمن الرحیم 

 

سلامی به بلندی و روشنائی آفتاب و به لطافت ماهتاب نصیب خورشید وجودتان و نثار مهتاب شب های دیر انتظارتان باد. 

به نام نامی حضرت حق نگرشی کوتاه به موضوع عرفان را به ا نتفاع از ادبیات عرفانی فارسی زبان آغاز می کنیم و در این رهگذر از کارنامه عرفا و متفکرین استفاده خواهیم کرد. 

در تعریف عرفان باید گفت: عرفان ، دانائی و معرفتی است به حقیقت وجود و ذات هستی از طریق ادراک معانی هستی با اتکاء به آثار حقیقت هستی بر فطرت اصیل و وجدان شهید انسان. 

در میان روش های گوناگون هستی شناسی سه روش اصلی معمول است: 

 یکی استدلال و منطق بر اساس علم تجربی و دیگـری استـدلال بر اساس منطـق تَعقُلـی و پـایـه های عقلی و دیگری در شناخت آثار و علائمی که در معلول متجلی می شود و دلالت به وجود علت می کند. 

دین روشی است که ارتباط عالم معنا و عالم ظاهر را از طریق اعتبار وحی شناسائی می کند. عرفان در عین حال به آثار وحی در ضمیر انسان متوجه است و از اثر، پی به وجود مؤثر می برد. عرفان را می توان گفت مطالعه در آثار است و از اثر به مؤثر رسیدن است . این اثر در شریعت به عنوان وحی شناسائی می گردد. 

مولوی در آثار خود به اصل انسان اشاره می کند  و به شوق فطری او در بازگشت به اصل. رابطۀ عکس و اصل رابطه نور و آینه است .انسان در مقام صفا آینه ای است که در مقابل نور حق قرار می گیرد و انوار حق را در آینه وجود خود مُتجَلی می کند. 

در عرفان به دو  قوه ادراک و به دو ذهنیت اشاره می کند. یکی ذهنیتی که صاحب ذهن از وجود و شرایط آن با خبر است و دیگری ذهنیت فطری و وجدانی اوست که ذهن ظاهر، تنها راه به آثار و معلولی دارد که در ذهن باطن نقش بسته است. 

عرفان و فلسفه هر دو بر پایه استدلال و تعقل هستند. فلسفه محدود به شناخت و اندازه گیری اعتبار استدلال بر اساس علم تجربی و یا علم معقول است. عرفان ، استدلال را بر پایۀ رابطه معلول با علت و هـم شکلـی وهـم ذاتـی معلول با علت قرار می دهد و کشش و جذبـه را دلیـل بـر وجـود علت هـم سنخ می داند که معلول را به سوی خود جذب می کند.  

تکنیک عرفان بر اساس مکانیسم صیقل بخشیدن به معلول است تا شاهد و رائی علت بشود واین شهود و روئیت امری وجدانی و تنها قابل تشخیص در نوع آثار است. شاید بهتر باشد مراتب و مفاهیم عرفان را از منظر چند عارف بزرگ بررسی کرد وآنگاه از میان آراء ایشان به نکات مُتحد وغیر متحد آن عنایت نمود. اولین عارف مورد نظر ما حافظ شیرازی است . 

هیچکس نمی تواند دلیل راه هیچ کس باشد جز هادی راه هدایت. دلیل به این معناست که هم صاحب استدلال است و هم استدلال را بر دیگـران تسّـری می دهـد و بـه صورت یک حکـم تحکیـم مـی کند. 

دلیل راه و صحّت راه برای هر کسی باید مربوط به راهی باشد که گزیده است . در این غزل حافظ راه برای او راهِ عشق است . یعنی در رابطه ای که سالک و یا طالب خدا را در مـقام معشوق می داند و خود عاشق است و عشق او از معرفت و حکمت عقلی برخاسته است ....سیرِ چنین  عاشقی طریق عشق است و در طریق عشق تنها هستی معشوق و آثار معشوق است که دلیل راه است. 

حافظ از تشبیه زیبای بوی نافۀ آهو ، پیر مغان ، باد صبا و پیام دوست در این مهم بهره گرفته است . برای فرد مّوحد نقشه راه عشق و ریسمان اتصال به حق در متون مقدس یافت می شود. 

 

" هستــی و مستـــی "  

الا یا ایها الساقی ادر کاساً و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها 

ساقی : آن که مِی می دهد 1-  آن که می را دوران و امتداد می دهد 2 - آن که مِی موجود را پس از وضع و قرار وجود دوران می دهد  3- آن که می را در پیمانه  در قدر و مقدار معین توزیع و تأمین می کند و قدراشاره به امکان و مقدار اشاره به اندازه آن امکان است -4 کاسه و پیمانه اشاره به میزان و میثاق است. هم اندازه می و هم زمان می و هم شرایط تواتُر و موضع استمرار در دوران را توجه می دهد و اشاره می کند - 5  

 

هر شب دل پر خونم بر خاک درت افتد  

باشد که چوروز آید بر وی گذرت افتد 

 

 1- الا : علامت اخطار و توجه دادن به مخاطب است که متوجه باشد . خطیب به کدام مخاطب اشاره می کند و رابطه کلامی و ضابطه حاکمه فی ما بین کدام خطیب و کدام مخاطب استوار است و آن گاه هدف از این مخاطبه و مکالمه را در تکمیل عبارت ، متذکر می شود. 

3 – اَدِّر :  به معنای توالی و استمرار در دوران و چرخش است. اساس سقائی ساقی مطلق در نظام کائنات از طریق چرخش و دوران تأمین ، تجدید، تحویل و تقدیم می شود. و جابجائی قدرها، مقدارها به لحاظ آن و به واسطۀ آن واضع ، حاصل ، باعث ، وارد و مؤثر می شود.  

 

دور: همچنین اشاره به یک دوره و مرتبه و مرحله کامل در یک نقشه تقدیر قدر است. به نحوی که مقدور هر قدر همۀ امکان قدر و میزان آن را دریافت می کند. 

 

دوره: اشاره به آغاز و پایان یک مرحله و مرتبه " تغییری " است به نحوی که پایان و هر تقدیر، آغاز تقدیر دیگر است . مانند هر زمستان که پایان دوره خواب و آغاز دوره دیگری است که در پایان دورِ خود به همین نقطه می رسد و تجدید حیات می کند. 

اَدّر: هر لحظه ای از لحظه های هر سال تقویمی، به طور مثال مرگ آن لحظه و تولد آن لحظه است. یعنی هر لحظه در خود به مرگ می رسد و از مرگ خود متولد می شود و به این لحاظ است که در توحید عرفانی آغاز و پایان بر هم منطبق است و هر لحظه پایان و همان لحظه آغاز است . 

بنابر این اگر دور را یک مرتبه کامل از مراحل مقدور هستی بدانیم ادوار به معنای مجموعه دوائری است که هستی یک مقدور در مرتبۀ تقدیر او معین می کند. 

به عبارت دیگر تجدیـد مقادیـر قـدر، تشکیل دوائـر مقـدور هستی را لحاظ می کنـد و باعث مـی شود. 

دور در واقع بسان مادر هستی است که به لحاظ چرخش و حرکت طفل مقدور را از شیر مقّدر تقدیر می کند.  دور در واقع لحظه ای که مقدار قدر به پایان می رسد و هستی قدر مسطهلک می شود و از پایان قدر، قدر دیگر بنا می شود و تولدی دیگر لحاظ می گردد. 

 

کــأساً ( کاسه ) : 

اشاره به ظرف و پیمانه است . ظرف اشاره به پوسته خارجی هستی و به عوارض هستی ، به خواص  ماهیّاتی است که از جوهر هستی بر می خیزد و مرتبه ای از مراتب وجود و مقدوری از قدر مطلق آن جوهر یکتای هستی است . 

می و یا قدر و یا نیروی مقّدر و یا امکان مشخص و معلوم اشاره به جواز ظهور مراتب هستی ودر حد مجاز و مستور مقدور، از جوهر حقیقت واحد و مطلق هستی است. 

ساغر و ظرف و کاسه وجام و پیمانه و در دل آن ها قدر و امکان و استعداد و سرنوشت و تکلیف و ماهیت و خاصیت و نمود و ظهور و حس وحضور  مجموعه یک ظرف و یک مضروف هستند که یک لحظه از هستی بی کران را بنا می کند و از مجموع این مقادیر، هستی درون لباس هستی ظهور بر تن می کند. 

کاسه ظرف قدری است که محتوای آن مقدور هر صاحب قدری است که آن قـدر مقـدور او می شود. کاسه هم پیمانه است هم میزان. هم فرقان است و هم امکان . و هم محتوی و در برگیرنده وهم جلوه حقیقت قدری که در دل او و در میان صدف هدایت و حمایت او سرنشین و باطنی شده است.  

 

 

5- قدر و دوران  

دوام هر قدر یک دور از تجلی و عمر آن است. قدرها موّلد و واجد هستی ها هستند. مجموعه قدر ها باعث تداوم و توالی هستی آن مقدر می شوند. بنابر این قدر نوعی از امکان و توان است که هستی سازی را در چرخش و گردش سامان می بخشد . ودر حرکت جنبش دورانی در همۀ نقاط دایره گردش ، به پایان می رسد و در همان نقطه آغاز می شود. 

 

6 – تَناول  

تناول به معنای دریافت کردن ، رسیدن، متصل شدن، فرو کردن ، قابل هضم  جذب کردن، در این بیت تناول شامل دریافت و پیوستگی و جذب و هضم می وشرابی است که از پیمانه تقدیر بر هستی انسان مقدّر، معین و تجدید و تقدیر می شود. 

به نظر می رسد که این کلام حافظ اشاره و تاثری باشد از دو مبنای فکری و انضباط منطقی قرآن . یکی موضوع بدعت و خلقت و یا ایجاد و استمرار و یا هستی و بودن یا به زبان قرآنی رحمان و رحیم و رحمت. یعنی کونیت و وجود از عدم به هستی هم شامل رحمان یعنی خلق مصدر هستی است و هم شامل رحمت ناشی از رحمان در جریان و سُریان یعنی تجرّی و تَسّری است. و دیگر اشاره به موضع قرآن در موضوع کیفیت حیات و مکانیسم تداوم و استمرار آن است. در قرآن حیات و هستی حیات روحانی در منبع روح الهی ناشی و نفخه می شود. یعنی دم و باز دم موجب هست و نیست و نیست و هست می گردد. 

در تمثیل قرآنی هستی حیاتی در یک دور به دم و باز دم ذکر شده است که مر گ هر دم تولد باز دم همان دم است  در این دوران پی در پی انسان روح خدا را از طریق تداوم در دوران دریافت می کند و دوام حیات انسان متکّی به آن می شود. 

 

نقش شراب هستی که در پیمانه و ظرف انسان فرو می ریرد و ظرف و مظروف به لحاظ آن به یکدیکر ممزوج می شود. در ارتباط با نگرش نوعیِ انسان به هستی چگونه است ؟  

شراب هستی و حیاتی در هر دوری با روح انسان در داد و ستد است، می دهد و می ستاند و چون می ستاند می دهد. وصل، فصل، خُلع و لُبس به صورت دورانی هستی ساز و پاسدار هستی ومُمّد هستی می شود. 

انسان در دم ، هستی پذیر می شود چون به هستی زنده می شود  در هر باز دم از خود بی خود می شود و هستی او به مستی می گراید.  

مستی نگرشی به هستی خارج از قالب هستی در بُعد نزولی آن است. یعنی انسان در هوشیاری دریافت هستی می کند و از هستی او مست و بیخود می شود و در مستی قالب هستی را در می نوردد و در بی قالبی به فراسوی قالب می رسد و چون به بازدم می رسد، دمی دیگر آغاز می شود و هشیاری حاصل و حادث می گردد و در روح و خاطره ضمیری او رد پای دوست و عطر نفخه حضرت حق در اجزاء او ساری و جاری می گردد و انسان محصور در قالب هوش و عقل، به نیروی عقل به اصل و علت این مؤثر در ایجاد اثر متعقل و نهایتأ متحیر می شود.  

هستی انسان باعث مستی او می شود و هستی او متحول به مستی می شود وادارک فطری و وجدانی او را به مؤثری باعث می گردد که معلول و اثر او برجا و علت و مؤثر ناپیداست. 

رابطه هستی و مستی ، پایه و اساس منطق عرفان بر مبنای شهود وجدانی و معرفت فطری بر مؤثری است که اثر او وجودش را اثبات می کند و هستی عقل از یک سوء تأمل به هستی او و از سوئی دیگر عاجز از شناخت و معرفت تجربی و علمی بر ذات و ساختار اوست. 

هست انسان سوخت و مایه و موجب مستی او است . چون هست و بودن از جنس حضرت حق است و پرتوی است از شمس او و متجلّی است از حقیقت جمال او و مستی انسان که معلول علت هستی اوست ، ادراکی است ناشناخته که تنها به آثار شناخته می گردد. 

مستی هستی بی قالب و قید است. هستی متأثر و مجذوب این مستی است. کشش این مستی به سوی آن مستی، عشق نام دارد. در مثلث عرفان هستی عاشق است. مستی شوق است و عشق طریق  و مسیر و صراط و نحوه و مکانیسم پیمایش سیر و سلوک در طریقی است که سیر مستی را در پایان هستی موجب شود. هستی که در مستی هستی بی قالب را دیده است به نیروی عشق و به مدد ابزار و اسباب آن در سلوک به هدف سیر وجدانی بر می آید.  

حد معرفت سالک به شناخت اثر و معلول در این سفر محدود است. جاذبه بین هست و مست (عشق) در آغاز به لحاظ جاذبه آسان به نظر می رسد و چون پای در سلوک آمد و سیر آغاز شد و راه برگشت مسدود و مشکلات مشهود خواهد شد. 

در این داستانِ آفرینش هستی و مستی و پل عشق فی مابین آن دو یک نوع جاذب و مجذوبی رخ نما می شود که سلوک را واجب می سازد و آن چه در گفتار حافظ آمده شرح سفر هستی در جستجوی مستی است و مشکلاتی که بین هستی مقّید و هستی مجرد، نوعاً مانع ترکیب و اتحاد این دو می شود. انسان در وجدان آگاه خود محدود به ادراک در قید قالب است. یعنی قالب انسان تنها می تواند از طریق ارتباط قالب ها درک مطالب نماید و قالب ها از طریق جدار قالب با هم در ارتباط هستند.  

انسان در درون قالب خویش محصور است و تنها با خروج از این قالب ذهنی می تواند درون قالب خویش را مشاهده  و مطالعه کند. به این موضوع مهم در عرفان برون نگری و درون نگری گفته می شود. 

در برون نگریِ قالب انسان از بیرون به جلد  بیرونی هستی نگاه می کند و دو قالب با هم مرتبط می شوند. در نگرش درونی، ذهن انسان از قالب ذهنی خارج می شود و به درون قالب رسوخ می کند. و ذهن درونی و ذهن بیرونی را در بر می گیرد. درست مانند رودخانه ای که در قالب دریا را می شناسد. اما همین رودخانه وقتی از قالب خود خارج می شود و بستر رودخانه را که قالب اوست رها می کند، به دریا می رسد و محتوای قالب رود به محتوای قالب دریا فرو می ریزد و نگرش بیـرون گرای رود به دریا ، به نگرش درون گرای او مبدّل می شود. 

دریا و رود هر دو از یک جنس هستند اما قالب ، مانع معرفت به این هم سائی و هم گونی هستند. ترک قالب ها در عرفان به انواع منازل و سفر و وادی و نظائر آن ذکر شده است .  

عرفان وسیله ای است که به لحاظ ادراک طریق و شیوه آن انسان از بیرون نگری به درون نگری نائل می گردد. آنچه ما در بیرون مشاهده می کنیم، مبنای محاسبات ما برای ادراکات ما هستند. آنچه را در درون، وجدان بی خود و یا فطرت بی خود ما درک می کند، مشاهدات فطری ما هستند. 

 ما از مشاهدات فطری خود، در نگرش بیرونی ، آگاه نیستیم اما تحت تأثیر آن و متأثر از آن هستیم. هر چه قالب ذهنی بیرونی پاک تر و صاف تـر شـود عکس درون فطـرت را بهتــر منعکس مـی کند. همین انعکاس در قالب شفاف بیرونی است که باعث جذب بیرون به درون می شود. به این لحاظ ، درون نگری و یا حقیقت یابی از طریق انعکاس و دریافت اثر آغاز می شود. 

قالب بیرونی باید تابع و لایق شرایطی باشد که بتواند تاثیر موثر را دریافت کند و تاثیر موثر متأثر باشد و یا به بیان دیگر تأثیر پذیر باشد. قالب ذهن بیرونی برای آنکه بتواند تأثیر پذیر باشد باید هم تصویر پذیر باشد و هم تغییر پذیر. 

قالب بیرونی ذهن انسان که در دایره هستی ماهوی اسیر است با مشاهده و ملاحظه تصویر درونی هستی در آینه قالب بیرونی خود و به هستی درونی معرفت آثاری پیدا می کند. یعنی از اثر که عکس هستی درونی در آینه است ، به مؤثر و وجود مؤثر قائل می شود و چون از وجود آن مطلع گشت در جستجوی شناخت او بر می آید. و بدین طریق سفر بیرون به درون آغاز می شود. 

ذهن بیرونی در مقابله با ذهن درونی، مراحل و منازلی را طی می کند و هر لحظه تصویر روشن تر می شود تا آنجا که آینه فرو می ریزد و عکس مستقل از آینه جلوه می کند و دارای هستی می گردد. آن نوع هستی که مستقل و مستثنی از قالب است. در این لحظه دیدارِ بی حجاب وبی قالب است که ذهن بیرونی یکسره مست شده و شیدا می گردد و همه محاسبات و معارف بیرونی و قالبی او فرو می ریزد. 

چون قالب ها فرو ریخت، خاطره و تجربه و وجدان آگاه و منطق متکّی به هستی ماهوی، یکسره خراب شده و انباره حافظه فـرو می ریزد.  به ایـن حالت در اصطلاح عرفانـی مستـی گفتــه می شود. به این لحظه ملاقات و مواجه و ارتباط و یا معرفت ، تجلی معرفت ، برق غیرت، برق معرفت، و نطائر آن گفته شده است که همگی اشاره به تماس و تاثر هستی درون بر بیرون است که موجب مستیِ هستیِ بیرون می گردد . 

هستی بیرونی چون به خویش باز می گردد و به خانه و یا قالب ذهنی خود باز می گردد، سراسر متأثر و منقلب از تأثیرات هستی درونی بی خبر و عاجز است . آنچه باده خواران و سالکان را مست می کند نه تنها می ساقی است که عکس ساقی در جام و پیمانه است و مـوجب تسّـری و تـداوم می خوارگی او می شود.  

حافظ : 

 ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم  

ای بی خبر ز لذّت شُربِ مدام ما 

آنچه موجب شرب مدام می شود، نیاز به مستی و لذتی است که در مستی ایجاد شده است. مست از خاطرات مستی بی خبر است اما متأثر از آثار آن است . 

درون نگری در واقع یک حرکت و نوعی تلاش در عبور و گذشتن از ماهیت و خاصیت و حتی قانون و قالب هستی است ، تا به حقیقتی معرفت یابد که هستی مقید ، محصول و مخلوق آن است. یعنی در جستجوی خالق بر آمدن و جز خالق رانتواند یافت و این مرحله ارتقاء ذرۀ به خورشید و جزء به کل است که وحدت را یک الزام می شود. 

جام می اشاره به ظرفیتی است که سالک در آن ظرفیتِ عکس معشوق را در می و یا آینه مشاهده می کند. 

این مشاهده و تماشا ، نگرش عاشق به عکس معشوق است. یعنی می خوار در قالب خویش به عکس و یا قالب هستی درونی نگاه می کند. می خوار یا سالک نمی تواند ساقی را ببیند و تنها عکس او را در آینۀ می مشاهده گراست. 

می گوید: ای ساقی پیاله و جام را دائم بگردان. جام ظاهری دائمی نیست و جامی است مستی 

آور. کدام جام است ؟ و گردش و ادوار و استمرارِ آن گردش در کجاست؟ ساقی کیست؟  

گردش جام در مفهوم ظاهر شرب شراب مستی آور است که تکرار می شود تا مستی به خماری نگراید. 

این کدام مستی است که حافظ از آن سخن می گوید؟: که عشق را این مستی آسان می کند یا به لحاظ آن آسان می نماید این عشق را. و چه وقت مشکل ها ایجاد می گردد؟ و چـرا مشکل ها ایجـاد مـی شود؟ اساساً چگونه مشکلی است ؟ طبیعت این مشکل که بعد از مستی واقع می گردد چگونه است؟معرفت به معشوق اولین شرط عاشقی است. بنابراین عشق مبتنی و ساخته شده بر اساس معرفت عاشق به معشوق است. منبع عشق معرفت است و اساساً عشق معرفت است!.... 

 

خلوص  وطهارت و پاکی عشق که از معرفت برخاسته است مستی نام دارد. بنابر این حافظ به جام شراب معرفت اشاره می کند. مستی باعث فرو ریختن موانع قالبی می گردد و ذهن انسان از قفس و قالب و محدودیت های محاسباتی و اندازه گیری های عالم مقّید رها می شود و به بیرون قالب و درون هستی بی قالب پرواز می کند. در هستی بی قالب و در ذهنیتی که بی حجاب به عالم لاهوت متصل است ، جز نور و مستی ، یعنی جز حقیقت و معرفت هیچ نیست. همه جا نور و همه جا صدق، همه جا حقیقت و زیبائی و دانائی است. 

 

ذهن بی مرز و انتها در چنین محیطی عاشق می شود و به هستی بی مرز متصل است، راه و بعدی در مقابل ندارد و مشکلی در پی اش حس نمی شود تا آن که مستی به هشیاری ذهنی می گراید و ذهن به زندان هستی مُقّید باز می گردد و تنها سوقات ذهن از سفر مستی، درد عشق و جدائی است.ذهن عاشق به سوی معشوقی که در مستی دیده است پَر می کشد و هر قدم با مشکلی در زمین و زمان مواجه می گردد. 

عشق یک پل ارتباطی است بین هستیِ مخلوق و آن هستی از خالق که در مستی دیده و فراموش کرده. رابطه بین هستی و مستی جاذبه ای که ایجاد می کند را عشق می گویند و عاشق به یاد نمی آورد کی اینطور شده ؟ 

در نگرش به صفات فاعلی به عنوان مثال ، صفات فاعلی حضرت حق را ما تنها از طریق تطبیق با آثار صفات می توانیم متأثر ازصفات شویم. یعنی صفات را می توان دریافت ، ولی این دریافت تنها از طریق تطبیق با آثار همان صفت ها ممکن است. 

 

به عنوان مثال برای اتصاف به صفات ستّار یعنی صفت حفاظت اسرار و اطلاعات فردی، باید آثار این صفت را شناسائی کرد و سپس افعال خود را درارتباط با حقوق فردی با آن تطبیق نمود و رعایت حرمت و حقوق فردی افراد را نمود تا از این طریق مشخص به صفت ستار مُتصف شود. 

 

به عبارت دیگر علم حضوری از طریق تطبیق با صفات از طریق عبودیت و اطاعت تأمین و فراهم می شود. به عنوان مثال وقتی  سعدی وارد باغ گل می شود قبل از ورود کلید باغ را به شرطی به او می دهند که حافظه ظاهر و هوش وصولی خود را نزد کلید دار عارـیه و امانت بگـذارد آنگـاه بـی هوش و بی گوش ( مست و خراب) وارد باع گل می شود و به بوی گل مستی اش را مفتون و خرابی اش را افزون می سازد و چون دامن گل و یا جمع صفات در بر می گیرد تا به آن مُتصف شود.... 

از مستی دامنش از کف می رود و نهایتاً به خویش باز می گردد. چون از باغ بیرون می رسد و عقل وهوش باز می ستاند، از خاطرات گل و عطر آن جز درد جانسوز و رنج  فِراق هیچ به یاد ندارد. اما دوستانش به او می گویند : بوی گل می دهی، گل وحدت ، مگر با خدا ملاقات کرده ای؟.... و سعدی چیزی به خاطر ندارد جز این  که بی تاب دیدار خداست و بی قرار وصال معشوق. معشوقی که در خاطره و هوش ظاهر هرگز او را ندیده است . 

انسان در رابطه با صفات حق و در طریق معرفت به صفات و اتصاف به صفات ، نخست در آثار صفات و معلول علت صفات نگران می شود و یک یک با آثار صفات هم اثر می گردد و اثر افعال او معادل اثر آن صفات می گردد و بدین لحاظ متصف به صفت فاعلی همان اثر می شود. 

 

عشق در نگرش حافظ : 

 

عشق به جام است. عشق در آغاز آسان نبود اما آسان نمود. به نظر می رسد که  عشق در مستی آسان است. 

انسان در مستی دریافت کننده آن بارقه است و روئت آن بارقه مست تجلی و زیبائی صورت معشوق می شود و به او عاشق می شود وآسان می نماید که بایک بارقه دیکر می توان از تجلی به متجلی رسید اما چنین نیست . " راه بی پایان است  و صعب العبور!....."  

 

چو عاشق می شدم گفتم که بُردم گوهر مقصود 

ندانستم که این دریا چه موج خون فشان دارد 

 

گوهر اشاره به مرواریدی است که در دل صدف و در کف دریاست و نمی دانستم که برای رسیدن به مروارید باید وارد دریا شد و از هفت خوان دریا گذشت تا به کف دریا رسید . در آغاز راه و در سطح دریا امواجی را دیدم که خون دیگر سالکان و شهیدان را دست افشان می کرد. 

همیشه عشق با مستی آسان بوده. مستی باعث فرو ریختن حجاب و فاصله هاست. و چون حجاب فرو ریخت و فاصله ها زائل شد درهای حرم گشوده می گردد و در حرم یار وقوع وصال و اتحاد دشوار نیست. اما چون مستی به سر رسید و هشیاری وارد شد، دست رد از آستین ذهنیتِ قالب داربیرون می آید و بر سینه هشیار نا محرم می زند و او را از حرم یار دور می کند. 

هر که شد محرم دل در حرم یار بماند  

هر که این نکته ندانست در انکار بماند  

انسان در ذهنیت محدود و مقید خود در عالم هستی مقید تابع شرایط خاص و محدود به ظرفیت های معینی است که محکوم به گردش در همان موارد مسدود است. تنها راه گشودن روزنه ای از زندان جهان هستی و از نقض دنیای مقید و ذهن محدود به عالم نامحدود در صیقل دیوارهای قفس است تا عکس خورشید بر دیوارهای زندان تابش کند و طلب و جهد و جذب و کشش را باعث شود و به زندانی پرواز بیاموزد که چگونه قفل زندان را بشکند. 

عاشق شده که شوریده شویم. اساساً عشق عبارت است مراحل و مناسک و عوالمی که انسان در سفر درونی و بیرونی برای وصل و اتصال و رسیدن و وصول به معشوق طی می کند یعنی پس از اطلاع و معرفت ، دل بستگی و بعد جستجو وجهد برای وصل آغاز می گردد. مراحل وصل و پیمایش راه وصل است که هم راه بی پایان و هم سفر مشکل است اما این در آغاز نوع دیگری می نماید. 

اماعاشقی عافیت طلبی و آسایش جوئی نیست .... به مقصد هم نیست. 

 به همین دلیل از ساقی عنایت و حمایت می خواهد و به قولی شاید این بیت در ضمن دیگرآیات اشاره به ایاک نستعین است که عنایت مدد از ساقی می خواهد تا به ساقی برسد. 

در این مقوله حافظ از یک ارتباط بین رحمان و رحیم می خواهد که از پنجره رحیم به مقرّ رحمان نگاه کند و این نگاه تنها در مستی ممکن است و از ساقی می خواهد که توشه راه او را مدام انفاق و ادوار کند و در دیدار پایگاه رحمان عاشق سرنشین این مصدر می شود و آن را آسان و سهل الوصول می انگارد. اما چون پای در راه می گزارد با مشکلات سلوک مواجه می گردد. 

همۀ کتاب حافظ تا پایان بریک محوراستوار است کتاب حافظ شرح خاطرات و تجربیات او در طی طریق و سلوک و عبور از مشکلات و شرح حالات و مقامات طریق وصل است.  

دَوران جام معرفتی است که عاشق ساز است و تا پرتو صورت یار در جام می متجلّی و منعکس است عاشقی بر جاست. حافظ می خواهد که این معرفت زائل نشود و رحمتِ رحیم مدام باشد تا هستی عاشق محفوظ بماند. 

اَدِر کَاساً ، بزرگترین دعای حافظ است. الهی رحمت رحیم خدا را در اتصال عاشق به دریافت رحمان از او دریغ مکن! و در مقام استغنا و بی نیازی به نیازر و فقر عاشق رحمت آور و دَوران جام معرفت را که عکس صورت تو در آن پیداست برعاشق بیچاره مستمراً روا و عنایت فرما.  

دریاها ، کوه ها، شب ها، روزها، بی خوابی ها، بی آبی ها ، دربـدری ها، بندگـی ها، رسـوائی ها و به طور خلاصه ترک عافیت ها درمسیراست. 

عشق روش سلوک و راه پیمائی است و عاشق از عافیت و محاسبه دور است .  

ناز پروردِ تنعّم نبرد راه به عشق عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد 

 

به بوی نافه ای کاخرصبا زان طره بگشایدزبوی جَعد مشکینش چه خون افتاد دلها                

مفهوم ظاهری این بیت این است که به جهت و به علت بوی عطر نافه ای که در پایان راه باد صبا که حامل آن بوی عطر نافه است طرّه های پیچیده و پنهان را آشکار می کند و ازظاهر به باطن رسوخ نموده و راسخ در معنا می شود. 

در این مثال به چند عامل و فاعل و علت اشاره می کند و همینطور به چند محصول و معلول.  

نخست بوی عطر مطرح است که مبنای آن و منبع آن دل خونین آهوئی است که تا خون از نافۀ او نریزد بوی نافه اوعطر آگین نمی شود و نشانی به نافه آهو که مقام معشوق است نمی دهد. 

نافۀ آهو در اینجا اشاره به کوی دوست است . به مقام عرش حق است و به منشاء و مبدأ ظهور و عنایت حضرت معشوق است که بر عاشق عنایت شده است. نافۀ آهو بوی عطر نمی دهد تا خون دل آهو نریزد و تا شهود به ایثار فراهم نشود. 

عطر وجـود آهـوی معـرفت و عشق، بر بـال های محملی به نام بـاد صبـا از مبـدأ به مقصـد مـی رسد. در مقام تشبیه وحی و کلام حق که نشان از عالم مجرد دارد بر بال های فرشتهِ وحی از محمل انزال وارد می گردد و از مجرد به مقید نازل و واصل می شود. باد صبا عطر نافۀ آهو را که عطر  عشق در دل خونین است بر عاشق هدیه می کند. و از این بوی عطر و ازاین معرفت و از این شراب و از این عکس رخ یار در جام می ، میخوار چنان به وجد می آید و از مشاهده صورت معشوق در جام می معرفتِ عشق چنان سرمست و بی خود می گردد که طُره پیچیده او پریشان می شود و بافت تعقل ظاهری پاره گشته و ظاهر فرو می ریزد و باطن متجلی می گردد. 

صبا، باد صبا تنها پیام آوراست و این پیام است که ایثار می کند و معرفت می آورد و حیات می بخشد و نشان از پیام دار به پیام آور می دهد. باد صبا یا جام است و صبوحی، همه اشاره به محمل انزال واسباب ارسال و وصول پیام معشوق به عاشق است که میخوار را مست و آشفته و پا کوبان و زلف افشان می کند و طّره معقول و مرتب او را پریشان و بدست باد صبا می سپارد. 

پیک حافظ نسیم صبا است و حافظ شرح پریشانی خود را باز می گوید و طرّه گشای خود را تقدیس و تعریف می کند. پیام معشوق را به عاشق می دهد و او را دیوانه می سازد و این وزش یک وزش باطنی است . تصادفاً یکی از معانی وحی جریان و جاری شدن و روان و وزیدن و تنفس کردن و نعمه سازی است . 

وزش معنوی بوی معشوق با خود می آورد. ناف آهو مُشک است. عطر عشق ، عطر معرفت است و اشاره به صورت معشوق است که در حس بویائی باطنی عاشق جلوه می کند. 

جلوه دلدار گاه از گوش ، گاه  بر چشم ، گاه بر دهان و گاه بر حسّ و گاه بر شامه عاشق اثر می کند و جلوه گر می شود.چون نفخه الهی می رسد :  

نُفِخَة فیه من روحی: در تو از روح خود میدمم و در تو از روح خود تنفس می کنم و در اجزاء طرّه هستی تو وارد می شوم و زلف بسته تو را پریشان و واله عشق عطر خویش می سازم . 

 

جَعد مُشکین : زلف مُجعد: 

زلف: همیشه اشارت به عالم کثرت است. عالمی که در میان کثیری از مراتب و صفات تابدار، به هم گره خورده و پیچیده است. 

جعد: اشاره به کثرت صور و ماهیات و خواص و مراتب و اعتبارات و ظواهر و نشانی و علامات و تبدیلات و تغییرات عالم هستی است. 

حق سبحانه و تعالی هر لحظه دارای تجلی در عالم کثرت است و هر موئی از خرمن طرّه هستی نشانی از معرفت به او و این کثرت نشانی از وحدت اوست. 

کثرات این عالم بسیار متکثر و متعدد است . کثرات این عالم تجلی یک وحدت است. زلف: کثرت عالم و اشاره به جلوه وحدت مجرد در کثرت مقید است. 

عارف در کثرات این عالم به متجلّی آن تجلّی معطوف ومتوجه می گردد . فرق در همین است. مردم کثرت بین هستند. عارف در درون کثرت شاهد وحدت می شود. 

کثرت زلف و طره وجود اشاره به انبوهی و درهمی و پیچیدگی های عالم ماده و عالم مقید است. کثرت پیچ پیچ و درون هر کثرت کثرتی دیگر است . یعنی در درون کثرات لایتناهی عالم آفرینش ، حافظ از این کثرت به وحدت سفر می کند و این سفر و سلوک بسیار دشوار و بسیار طولانی و خطرناک و توأم با مشکلات است ودر همین سفر است که عکس یار را می بیند و عاشق می شود و از میان خطرها و امواج به سوی او رهسپار می گردد. 

چه خون افتاد در دل ها ... 

ملاحظه شود که یک بار در مصدر صدور خون معشوق بر باد صبا حمل می شود و از عالم مقید مکثر عبور می کند و از دل سیاهی و انبوه جعد کثرت می گذرد و در دل عاشق جلوس می کند و همان بوی عطر که از ریزش خون ناف آهوی معشوق سرچشمه می گیرد نافۀ عاشق را میدرد و خون نافه عاشق هم بو و هم نشان بوی نافۀ آهو می گردد. عاشق و معشوق هم خو و هم بو می گردند و در جذبه و کشش به سوی یکدیگر خونین جگر. 

لازم به توضیح است که جام می که موجب مستی و عاشقی سالک می شود و بدان جهت که عشق مظهر و دلیل وجود معرفت سالک به معشوق است و باید بر اساس و مبنای عقل و حکمت باشد و لحاظاً و مطلقاً عشق در مقابل عقل قرار ندارد. بلکه عشق اوج ارتقاء عقل به خرد و عقل منطقی وعقل مجرّب و عقل مصلح است . این عقل را حافظ خرد پخته و یا عقلِ مُلهَم یا خرد ملهم نامیده است که عقل خام درمقابل آن از فقرتجربه و انطباق با حقیقت بی اسباب و ساکن شده است. 

عشق مقام معرفت عاشق به حقیقت معشوق است و معرفت اساساً ریشه در عقل و حکمت و منطق و استدلال دارد . اساساً اطلاق واژه و صفت عارف به عاشق به همین لحاظ  است. در سلوک عرفان مقدم بر عاشقی است یعنی اول عارف می شود تا عاشق شود  عشق مقامی فوق عرفان است که عشق عریان پویا در کارگاه هستی است . 

نفخه، گاه به تجلّی و گاه به تَعلّی است. یعنی ایجاد علت کردن. 

در دنیا هیچ چیز دوام ندارد. معرفت حق مداوم است.  

شُرب مدام: شرب شراب ، شرب دوام  جام انگور یک لحظه است.  

مستی : فراغت از غیر و تمرکز و تماشای معشوق است. تنها دوام مربوط به معرفت است . 

جانان یعنی حضرت حق در نگرش تحلیلی در مقام وحدت در عالم باطن ؛ معنا، ملکوت است و در مقام کثرت و تسحیلات کثرت در منزل جانان است. منزل جانان  اشاره به هستی مقیدِ مکثر است و اشاره به نزول وحدت در کثرت و ریزش ، فرود باطن در قالب هستی زمانی و مکانی است. 

من هنوز در عالم قدس نیستم. عیش به معنای حیات و زندگی در بُعد مادی و در عالم مقید است. حیات دنیا مجموعه دم و باز دم است و علت هر یک علت و موجب مرگ و موت و نیستی و سفر از عالم کثرت در مقام فوت است. 

حافظ اشاره به لزوم تکامل و وقوع اتصال با حق در عالم مقید دارد. بسیاری گفته اند که نگرش حافظ به اصل لزوم تکامل روح در منزل جانان وقبل از منزل قدس اشاره به نوعی تناسخ است. هر چه هست حافظ به فرصت کوتاهی اشاره می کند که در زمانی کوتاه و با توشه ای محدود باید مسیری طولانی و دشوار طی شود و پایان راه مجبور و محکوم است که در همین عالم به ثمر و  به نتیجه برسد.  

موضوع نزول یکی از موارد بسیار حساس در ارتباط با عالم کثیر و عالم وحید است. 

عالم وحدت و هستی مطلق که اساس و پایه و حقیقت هستی مقید است ، تنها زمانی در ذهنیت انسان مفهوم می شود که از درجه تجرد و اطلاق به درجه تقید و انزال تجربه شود. 

اساساً تجربه و تفهم انسان در ذهنیت حصولی و مقید او محدود به ادراکاتی است که در ارتباط با آن سوی هستی تحصیل می شود، سوئی که از وحدت به کثرت سفر کرده ، فرو آمده و نازل شده است . 

منزل به معنای محل و مقام نزول است. بوی یار و عطر معشوق و رخ یار وعکس ساقی، جام می و بسیاری دیگر از انواع تمثیلات و تشبیهات که درتعریف انعکاس و تشریح مشخصات تصویر حق بر دیوار عالم مقید ، اشاره شده است جملگی اشاره به نزول وحدت و تمکین شهود  وحدت در لباس و همیّت عالم کثرت است . حتی مقام وحی که نزدیک ترین و بی واسطه ترین رابطۀ مجرد و مقید است، جز از طریق نزول قابلیت وصول به آن داده نشده است. 

یعنی پیامبران هم در منزل جانان و در مقام فرود تجلّی و یا امر مجرد در مقید قادر به فهم و دریافت و اخذ تأثر از آن می بوده اند. 

جانان به معنای جان جان ماست و اشاره به منبع و مأخذ هستی مقید در هستی مجرد است. آنچه در بیان حافظ شخصاً دیده می شود این است که با آنکه منزل جانان می تواند طاهر و صاف  خالص و روشن و نورانی باشد، اما چون دارای هستی در مقام کثرت است، فاقد ابدیت و عدم تناهی است، محکوم به اتمام و انتها است و امنیت دوام و ابدیت در آن نیست، از آن به عنـوان فـرصت یاد می کند. 

 

بطور خلاصه : 

مرا در منزل جانان چه جای امن:  

اشاره به عدم امنیت حتی در مقام مُقاربت با جانان است. چه را که در مقام نزول که اشاره به جهان مقید هستی است انسان مجبور به رعایت مفّاد و موارد هدایت است و کار تعلیم و تعلّم و مسئولیت و تعقل، امکانات و پاداش و سقوط و اعتلا به پایان نمی رسد و تا وقتی نفس و جسم با حقیقت درونی انسان همراه است و تا وقتی پیمانه قفس می وحدت الهی است، امکان سقوط موجود و خطر دارای استمرار است. 

هر گاه انسان به آن سوی افق یعنی افـق اعـلا متصـاعد شــود آنگـاه امنـیت کامــل شامـل او می شود. این موضوع وصل به معشوق، حصول وحدت شهودی بین عاشق و معشوق در جهان فانی و یا منزل جانان، اشاره به لزوم پیمایش و سلوک و مراقبت کامل در طی طریق و صحّت سفر وتعیین و تشخیص مسیر صحیح و صراط صحیح و استوار است. 

فریاد جرس اشاره به ورود به عالم مرگ و انقراض امکانات و توان مندی و اراده و قوه مسیر در جهان فانی است. اینکه آنچه با ما و نفس واحد ما سفر می کند ، محمل و توشه و حاصل اعمال و اندوخته های سلوکی و ارادی و عنایاتی است که دریافت شده است . 

همانگونه که در سفر ظاهر برای رسیدن به مقصد ظاهری هزاران خطر وجود دارد، صدها  هزار خطر در سفر درونی و معنوی نیز هست و حافظ به آن اشاره می کند تا توجه به خطرات و مشکلات و عدم اطمینان به دوام این حیات ، ملازم می شود. با اینکه هر نفس را نفس پایانی بدانیم و متناسباً در سلوک قدم برداریم. 

هردم، بسیار مهم است. خیلی ها این جرس را تنها وقتی می شنوند که قافله رفته است. جرس اشاره به حرکت کاروان است و نه خبر از حرکت و حافظ صدای مدام و هر دم این کاروان را درآینه عبرت مرگ دیگران، شنیده است.  

جرس زنگی است از عالم معنا به او می رسد که مراقب باشید در برهوت  خُسران باقی نمانید. موضوع شنیدن، عبرت گرفتن، درس آموختن، تذکر پذیرفتن، اخطار گرفتن، تعّلم پذیرفتن و بسیاری از امور دیگر اشاره به وجود دائمی جرس است که بسیاری آن را نمی شنوند. ( گوش دارند ولی شنوائی ندارند ) فریاد می دارد که بربندید محمل ها.... 

جرس نفخه و گوشزد و الهام از فطرت حق است که جرس نهائی مرگ است. اما حافظ از جرس مرگ نمی ترسد چون به مقام بالا می رود. چون ورود به معاد برای همه کس خوش آیند نیست و روز ندامت برای همگان است. 

یکی از مفاهیم بسیار گویای جرس، کاروانی بودن وعاریتی بودن عالم کثرت است. انسان در طول سفر در عالم کثرت و نیل به عالم وحدت، نوعاً غافل ازطبیعت سفر می شود و منازل سفر را با انتهای سفر اشتباه می کند 

هم جانان در جان نزول می کند و سینۀ جان را مجلس جانان می نماید و هم عالم کثرت در سفر وحدت در منزل امتحان نزول می کند و اطراق می نماید. 

هم منزل جانان به لحاظ وقوع آن در کثرت ناپایدار است و هم نشینی کاروانیان با طلوع خورشید به پایان می رسد. اساساً نقش دین و هدایت در حیات انسان توجه او به همین اصل مهم است که حیات عالم کثرت مسیری است گذرا در جهت و بسوی عالم وحدت و در این منزل آنان که به خواب رفته اند از مسیر حرکت و معاونت کاروانیان بی بهره می مانند و در برهوت ظلمات و تنهایی و تاریکی گرفتارمی آیند. 

جرس فریاد و تنبیه بیدار باش است که برخیز! فرصت به پایان رسید. برخیز کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش چه کنی ره ز که پرسیچون باشی..... 

ره گم کردن اشاره به از دست دادن هدایت است و بودن اشاره به سرگردانی است. راه را از راهدان باید پرسید و نقشه راه و هدایت و مسیر نو هم راهی چون به پایان رسید و کاروان هدایت گذشت در برهوت غفلت چه خواهی کرد؟ 

فقدان هدایت، خواب و بی خبری، از عوامل خطرناک و مهلک است که خطر گمراهی و ضلالت در پیش دارد. 

جرس سلسله نبوت است. جرس ندای درونی انسان است .... جرس نگرش و عبرت از سرنوشت دیگران است. جرس جمع جمیع آیات الهی است که انسان را به عاقبت کار نشانه می دهد. جرس و یا اخطار دو سو دارد، هم بشارت است و هم اخطار. 

عارف است که درون نگر است و راه و رسم منزل ها را می داند. سالک هنوز در جستجو  ورهروی و سیر است و راه و رسم فرود و فراز را نمی داند.  

در مورد پیر مغان :  

پیر مغان، خرد و عقل ملّهم انسان است .  

در شرح مسیر این راه طولانی، راه رسیدن عاشق به معشوق، حافظ نخست به نقشه راه و یا رایحه یار اشاره می کند، آنگاه به منزل جانان می پردازد که وادی های گوناگون در سلوک است و از هر مرحله و مقام باید به مقامی دیگر متحول شد. بعد به حکم عقل و ایثار، اخلاق و ارزش هایی اشاره می کند که شاخص هر جنبش و حرکت باید اتحادی از عقل و ایثار و ارزش و اخلاق باشد. 

آنگاه اشاره به مشکلات دیگرراه می کند تاریکی ، گرداب ،  موج، طوفان ، وحشت و تردید و انکار و توقف و سقوط. 

قبل از ورود به این مبحث باید اشاره کنم که انسان دارای معیارهای فطری معین است که همۀ مظاهر و فعلیات و خواص هستی را در آن اندازه می گیرد.  

علاوه برآن در پناه هدایت، انسان مسیر صحیح را می شناسد و می آموزد و درآن به سلوک می پردازد و بدون دلیلِ راه یعنی هدایت، خطر تاریکی و گمراهی وجود دارد و این خطرات در بیت بعدی منعکس شده است. اما این خطرات برای کسانی نیست که با دلیلِ راه یعنی هدایت سفر می کنند. این خطرات برای کسانی است که دلیلِ راه ایشان فاقد اصالت است. 

هدایت اساساً و نوعاً هدایتِ عبرتی و دیداری است وحتی رسالت و نبوت پیامبر اسلام بر اساس دیدار ودریافت وحی در کلام تصویر ودیدار است. 

انسان فکر مرگ است، حیران نیست. چون جرس در گوش دارد مگر غافلین. 

گفته اند : اِرجعیِ ..... اُدخِلو فی جَنتی..... 

به می سجاده رنگین کن که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها: 

پیر مغان: انسان کامل، پیر کامل، راه مشکل، راه بیابان و از کثرت به وحدت رسیدن. بدون هادی بدون پیر راه؟  

پیر مغان یک امر درونی است یا برونی ؟ 

انسان کامل یا حُجتِ بالغه همیشه در این عالم هست. حجت بالغه و پیر مغان و یا امام قائم یا راهبرِ عارف و یا پیرمی فروش و عناوینی مانند اینها، در طول تاریخ به وجوه مختلف بیان شده است. یک موضوع مهم این است که آیا حکمت بالغه و حجت کامل در انسان وجود دارد و یا درخدا؟ و اگراین حجت در انسا ن است  چگونه احراز هویت و صحت آن محرز و اثبات می شود؟ 

و اما اگر حجت بالغه مربوط به خدا می شود، آیا این حجت و این هدایت در ارتباط با دین است و یا مستقل از آن؟ 

اگر حجت بالغه و یا انسان کامل سوای دین است و مستقل از تعالیم شریعت دین است، مرجع و مصدر آن کجاست و اعتبار آن چگونه تضمین می شود؟ 

به گمان من حافظ به پیر مغانی اشاره دارد که از درون انسان گذشته و عشق معرفتی، یعنی خرد خام او به میخانه رفته و پخته شده تا پذیرای معرفتی گردد که تجلی صورت معشوق در معنا و مفهوم آن معرفت ظاهر شود و بام عشق که اساس عقل ملهم بر آن پایه گزاری شده محسوب می شود، هادی آن شخص است. 

سئوالات بسیاری در این زمینه مطرح است که در نهایت به این نتیجه می رسیم که حجت بالغه و استنباط  انسان کامل، و اصل هدایت جملگی در تعالیم دینی خلاصه می شود.  

در گذشته وحتی در حال معاصر، از یک وجه دین استفاده و سوء استفاده شده و آن وجهه شریعتی، فقهی دین بوده است. چون عرفانِ دین توسط دین مداران مدعی دین مورد غفلت قرار گرفته، این گونه تصور می شود که عرفان مکتبی مستقل، منفکّ و منتزع به دین است. 

در حالیکه عرفان عین دین است. اساساً دین دارای مراحل شریعت و طریقت و حقیقت است و جمع هر سه این سه مورد، سه مدرسه تربیتی و در نهایت دین نامیده می شود. همه این مراحل، مراتب تعلیمات و تمرینات است تا انسان در مسیر مستقیم به طرف مبداء آفرینش قرار گیرد. 

خاکی را در نظر بگیرید که هسته میوه ای که دانۀ آن میوه است در دل او قرار داده می شود. هسته دارای پوستی است که محافظ مغزاست و مغز دارای پوستی است که محافظ مواد مغز است. دانه در خاک سخت پوسته خارجی و بعد پوسته داخلی را از دست می دهد و نهایتاً همۀ هسته به خاک تبدیل می گردد اما صفت دانه از خاک بر می خیزد و به مدد خاک ، هسته که فنا شده و به خاک، بقا یافته از بقای آن درخت تنومندی ساخته می شود که در طول عمر خود مولّد میلیون ها دانه همان میوه و گیاه است.  

حقیقت هستی دانه گیاه بدون پوسته های حجاب خارجی و داخلی نمی تواند بقا یابد و فی المثل اگر پوست از مغز جدا شود، در مراحل کمال، استحاله انجام نمی شود و به بجای استحاله، زباله حاصل می شود. در مثال پوسته دانه یک گیاه شریعت و مراحل استحاله دانه و شکستن پوسته و ارتباط خاک با مغز دانه طریقت و رشد دانه پس از استحاله و برخاستن او از دل خاک حقیقت است. یعنی دانه گیاه به اصل خود که درخت است در این سفر واصل می شود و می توان گفت که دانه می گوید : انا لِشجر و انا الیه راجعون . یعنی ما از درخت هستیم و به آن باز میگردیم. 

قرآن می گوید : انسان دانا و مؤمن می گوید: انا لالله و انا الیه راجعون   

پیر مغان و حجت بالغه اشاره به مکتبی است که دانه را به درخت واصل می کند و انسان را به خدا راجع می سازد. حجت بالغه هر انسان، عقل مُلهم اوست که تربیت ربانی یافته است و مرّبی او ربی بوده که درس مدرسهِ او قرآن است که جمع جمیع آیات الهی است. 

انسان در هر حال موجودی مختار و مستعد و معقول است و دارای علم کل اسماء در بُعد قوه و استعداد درونی خویش است . و انسان در عین حال هم مسئول و هم مأمور و هم مجاز و هم مجبور است.  چون تابع قوانین جبری است پس مجبور است . 

انسان دارای جواز در انجام امور معینی است پس مجاز است و دارای مأموریت نیز می باشد و امر شده است که در اموری درگیر و از اموری فاصله بگیرید پس مأمور است. همچنین آزاد ودارای اراده ،عقل، اختیار و علم و امکان است وقابلیت دریافت هدایت و ارشاد دارد پس مسئول است.  

انسان با 4 ظرفیت و خاصیت محوری مسئول ، مأمور، مجاز و مجبور، معقول و مسئول و مستعد و صاحب امکان نیز می باشد که می تواند پیر مغان خویش بوده باشد. پیر مغان یا حجت بالغه و در برخی از ادبیات عرفانی این مهم در مکتب تصوف اویسی بیان شده است و به سیر درون اشاره دارد. 

باید دید که مورد اشاره این مبحث که به نظر می رسد اشاره به واقعه نماز ظهر عاشورای حسین ابن علی باشد. باید دید پیر مغان او چه کسی خارج از حکمت بالغه و عقل ملهمه او بوده است. 

عقل کامل خود در مقام ارشاد و هدایت است ونمی تواند در انحصار اولیاء باشد مگر آن که هر انسان در قوه و امکان مستعد صعود به ارتفاعات ولایت بوده باشد. 

 با عنایت به نظریۀ موجود در ارتباط با ولایت الهی، نخست این که اولیاء را خدا نفرستاده است و ثانیاً ما تابع انبیاء مستقل از پیام نبوی ایشان نیستیم. بنابر این پیام پیر مغان ماست و پیام هادی ماست. تنها عقل ملهم و عقل کامل است که این پیام را دریافت می کند.  

البته می دانیم که محل اصلی این پیام قلب مؤمن است و قرآن رسمی ، بر حسب خود قرآن تنها تزکاری است که به عقل غافل که مخزن قلب خود مراجعه کند و پیام قرآن درونی و امام زمان خویش را درک کند. امامی که می تواند قائم او باشد و او را به قیام در اطاعت و کاربرد پیام حضرت حق یاری  کند و علت شود. 

اشاره حافظ در این بیت به موضوع شرعیات و فقهیات و مقررات و فتاوائی است که کلام و استنباط بشر است که هرچه منشور و جاری و معتبر باشد، در مقام عقل ملهم و یا عشق به معرفت، ذائل وبی اعتبار می گردد و عشق به نیروی الهی و حقیقت است که حاکم و امام و هادی و پیر مغان شخص است. یعنی نقش کلام و آیات الهی در حال  مستقیم و بی واسطه در استقامت در مقابل جهل و ظلم. 

پیر مغان ندای درونی انسان کامل وعقل ملهم اوست و در اینجا سالک و پیر مغان اشاره به درون وضمیر و فطرت ملهم شخص است و نه یک سالک و یا یک انسان کامل دیگر. 

کمال عقلانی فرد تنها در حوزه فطری وفردی شخص می تواند دارای صلاحیت حاکمیت منطقی و مقبول باشد و تسّری آن به خارج از ضمیرو انفراد، مغیر با تعالیم اساسی قرآن است. 

آیا حافظ احتمالاً اویسی بوده ؟ پیرباطنی او کیست؟  آیا قلندر است؟ 

آیا ولایت انحصاری است ؟ نمی توانسته خود اوشخصاً ولی باشد ؟ آیا سالک و یا عارفی بوده که به امام حسین تکلیف و یا ارشاد می کرده؟ در آنجا که می گوید : 

به می سجاده رنگین کن...... ( اشاره به ظهر عاشورای حسینی است) 

و آیا در مکتب حافظ بدون راهنما و پیر نمی شود این راه را رفت  

قطع این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلمات است بترس از خطر گمراهی 

خضر هر کس حضور حضرت حق در مقام شهودی و مرشد در ارشاد ، در خانه قلب اوست و بی دوست و بی هدایتِ دوست در ظلمات و مخاطره گمراهی قرار می گیرد. 

ما مجاز نیستیم حکم عقل خود را خارج از حوزه نفس و شخص خود بر دیگران تحمیل کنیم. موضوع تعلیم باید جدا از تحمیل باشد و حریّت و حق گزینش و اصل اختیار باید پیوسته برای همه انسان ها محفوظ باشد. 

هیچ کس بطور قطع و یقین نه از سوی خدا وکالت و ولایت و سرپرستی دین را دارد و نه مجاز به ادعای وکالت از سوی خداست، که این کذب محض است. 

 هیچ کس به طور قطع و یقین وکیل قهری هیچ کس در هیچ موردی نیست مگر آن که توسط موکل خود به این سمت شروطاً توکیل شده باشد. 

هیچ کس تحت هیچ عنوانی مسئول اعمال دیگران نیست. تنها قیم قانونی مسئول اعمال صغیر و یتیم تحت حفاظت است، آن هم مسئولیتِ قیّم در ارتباط با اشخاص ثالث است و نه مسئولیت مستقیم بر افراد تحت الحمایه. یعنی شخص مسئول خساراتی است که صغیر و یتیم برای دیگران ایجاد می کند. 

هیچ گونه حقی قیّم بر یتیم ندارد و تنها به عنوان مساعده و یاور اوست. 

در قرآن صریحاً به پیامبر اعلام شده است که وظیفۀ ایشان فقط ابلاغ وحی و اطاعت از آن است و ابداً در مورد رفتار و باور و اعتقاد مردم، نه دارای حق است و نه مسئولیت.  

به ایشان اخطار شده که رسول اکرم وکیل هیچ کس محسوب نمی شود. و به ایشان وحی شده است که ایشان وکیل خدا هم نیستند و وکالت خدا به انحصار و تنهائی در وکالت قهری دارای کفایت کامل است. همین گمراهی است که برای احتراز از آن در سورۀ فاتحه امر به درخواست و دعای دریافت هدایت شده است و این دعا از خضر و پیر مغانی است که خداست و از طریق و آیات او  ارشاد و هدایت حاصل می شود. 

به راه عشق منه بی دلیلِ راه قدمکه من به خویش نمودم صد احتمام و نشد 

یعنی انسان مستقل از هدایت، ارشاد نمی شود و مستقل از هدایت قرآنی نمی تواند به عشق معرفت و معرفت به عشقِ حق دست یابد. 

اشاره حافظ کنایه به دیگران است که خلاف این کرده اند و در تواضع مثال را بر خویش وارد کرده است. 

{ طباطبائی : سجاده شریعت خشک = می جاری شدن و ساری شدن مرحله ارشاد و حرکت از پوست به مغز و از شریعت به طریقت است}. 

توجه شود که حافظ نقش خون را در حافظه باد صبا و یا وحی الهی و در مرحله وصول آن را در عالم کثرت و هستی مُقیّد، یک نقش ارتباطی و سازنده می داند. 

 

خون در مثال : در مجرد فرو می ریزد و از بطن خدا بوی عطر وحدت بر بال وحی به پیام- آور وحدت در عالم کثرت می رسد و در طُره کثرت نشان وحدت می دهد و خون کثرت چون خون وحدت و خون مقید چون خون مجرد ریزش می کند و بوی عطر مجرد در مقید تکرار می گردد. 

سجاده عاشق با همان خون رنگین می شود و عاشق صادق چون چهره جانان را در پیام صبا مشاهده می کند بر پیام آور صبا که خون جانان است سجاده خود را رنگین می کند. 

 

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل کجا دانند حال ما سبک باران ساحل ها 

 

شب تاریک، دریای تاریک، گرداب وحشتناک در کام کِش و کُشنده و ترس و احتمال امواج کوبندۀ ویران گر و مخرب و مرگ آور .... این تابلوئی است که حافظ می کشد و می گوید یک کسی هم در کنار ساحل استراحت می کند . او از حال این چه خبر دارد؟ موج اشاره به خطرات راه و سقوط از مرحله ارشاد و اتصال به توحید و هدایت است.  

 

امواج این عالم خطرات: شهرت، ثروت، قدرت، غضب، تکاث، احتکا، کینه، دشمنی...... انحراف، غفلت ،رقابت نا مجاز .... .....اینها همه بیان مشکل هاست.  

 

برای رسیدن به معشوق، راه سلوک هر لحظه شکار خطرها می شود. حتی آنان که خالص شده اند در معرض خطر هستند.  

نفس مکاّر است کاری بایدت........ 

 

حتی انبیاء در خطر هستند. پیامبر: هفتاد بار درمن دغدغه غفلت می شود. 

 

عشق هم آغوش با معرفت ،عشق نظام مند؟! 

 

 سبک بارارن ساحل ها: 

کسانی که گلیم ( نیاز) خود را از این دنیا بیرون کشیدند. 

 کسانی که پای در این وادی نگذاشتند؟ (نه) 

 

حوادث دنیا: 

کسانی که به مافوق رسیدند از مادون بی خبر نیستند. طعم عشق را نچشیدند و راه معرفت را طی نکرده اند، وارد وادی معرفت نشدند و به لهو و لعب دنیا مشغولند. 

این عالم که ما در آن هستیم به منزله دریاست. دریا آرام نیست، سطح دارد، عمق، طوفان، زیبائی، خط، دلفریبی ... در هر زمینه از دریا موجوداتی با صفاتی .... هستند و هر کدام حالی دارند. توگوئی ما در یک دریا زندگی می کنیم ( اشخاص آگاه) 

ناآگاهان ( نه اعماق را می شناسند  نه امواج را و نه علت موج و علت طوفان را ) 

ساحل نشین از بیرون به دریا نگاه می کند بار و مسئولیتی بر دوش ندارد.( بار در اینجا نمی تواند حرص دنیا معنی بدهد).  

حال تحول، لحظه به لحظه عوض شدن سالک. اهل تفکر و معنا  

مقام : مرتبه اشبائی  

مشکلات راه – اهل سعادت خبر دارند 

( عالی از دانی) 

چون خدا دائم محول احوال است بنابر این حال سالک پیوسته تابع و محکوم به تحول است. 

حول به معنی یک سال و احوال به دو معنی است : یکی سالها و دیگری حال ها. یعنی یک لحظه حال سالک مطابق چندین سال است . 

عالم یک سال در یک حال است ولی برای سالک هر لحظه یک سال می گذرد. ( سرعت تحول) 

در مورد انبیاء هم حالات و دگرگونی واقع می شود، نهایتاً حال انبیاء و تحول حالات ایشان تابع مقام تمکین و اطاعت و امانت است . 

موضوع تحول می تواند تحت تأثیر تدبّر باشد و می تواند تابع الهام وحی باشد. اما در وحی شرط بقای در تمکین وجود دارد.  

خود کامی : شرح مشکلات راه = مثل دریا و صحرا.  

ملاحظات دنیوی، نقاب بر صورت،  

دکتر ابراهیم دینانی: خود کامی را به نحوی به قلندری معنی می کند که در واقع ملامی در مقابل زاهد می ایستد. عین القضات درد می شود، ابن سینا تکفیر. شیخ بَقلی شیرازی (روزبهان) اهل تجرد معرفی می شود. 

محمل : به معنای وسیله حمل – راه ( توجیه ) ( دلیل) 

تشَطح: سخنی که راز و اسرار را عیان و بیان می کند. 

حضوری گر: 

مَتا ما تَلَق ما تَهدی دَعِ الُدنیا َو اَهمِل ها 

حضور عالَم در نزد عالِم به قدر علم اوست. " این حصول است ". 

معلومات شما نزد  شما حضور ندارد 

حصول علم حضور صورتی و کلیدی و اسمی است که به مفهوم وضعیت آن علم راه گشاست. از صورت به معناست. 

علم حصولی دارید علم به صورت معلومات دارید. ( اما حضور ورود و حضور در عین حقیقت علم است). علم به عالم ، علم به صورت عالم ، به واسطه علم ، اسم و صورت است. 

اگر حضور خود و علم حضور خود را می خواهی حضور نزد خدا نمی تواند به وسیله علم حصولی باشد. یعنی حضور خدا و به حضور خدا و در حضورخدا و معرفت به آن داشتن مستلزم حذف صورت و عبور از علم حصولی و وصول به علم حضوری است و این با کشف صورت و حذف صدف است تا مروارید حقیقت و حقیقت مروارید در آینه وجدان دیده شود. 

حضور خداوند= محو همه صورت ها و تصاویر، چگونه ؟ وقتی همۀ هستیِ صورت دار خود را به حق بسپاری: 

زتوهر هدیه که بردم به خیال تو سپردم.... 

چیزی و منیتِ مَنی در تو باقی نمانَد: چو از او گشتی جزء او شدی ( حاضر شدی) همه چیز در توگشت و چون از او گشتی (جدا شدی) همه چیز از تو گشت. 

 

حضور آن جاست که صورت برداشته شود 

موضوع غفلت در عرفان در مقابل توجه و تذکر است . 

غیبت و غفلت در عالم حضوراست: یعنی چون خدا دریاد انسان باشد، انسان با خداست. غفلت دوری و فراموشی از خداست. ایجاد صورت و استقرار اسم در مقام رسم و سیرت و باطن است. 

مَتی ما تَلقِ مَن تَهوا دَع الدُنیا و اَهمِلها... بگذر و واگذار مادون از او را ( دنیا را) و آنچه در اوست. 

وقتی ملاقات کردی آنچه را آرزو می کردی. 

یارب به تو شاید گفت این نکته که درعالمرخساره به کس ننمود آن شاهد هرجائی 

 

وَ هُوَ بِه کُلِّ شئً شَهید: او شاهد و بیننده همه چیزهاست و همه چیز در او مشهود است. 

در قالب درک بیرونی انسان نمی گنجد. چون ما می خواهیم او را در قالب تصور کنیم. یعنی نسبت به او درک قالبی داشته باشیم و صورت ذهنی به او بدهیم. ما جزء در قالب، چیزی را درک نمی کنیم چون ابزار ادراک ما همه قالب ها هستند  تنها مقلوب این قالب ها می تواند به ادراک ما درآید.  

لامتناهی و بی قالب در قالب ادراک نمی گنجد. 

عقل و وهم: 

عقل ماهیّت را ادراک می کند. وجود و اندیشه من دارای قالب است.  

قالب را رها کن : درمقام تصور بر نیا: به مقام حضور برسان. تا به خود نگریستی از او غایب و غافلی!....  و این مقام وحدت است. 

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.... 

زملک تا ملکوتت حجاب بردارنداگرکه خدمت جام جهان نما کنی... 

دیدن روی ترا دیدۀ جان بین بایداین کجا مرتبۀ چشم جهان بین من است... 

هر که در پیش بتان بر سر جان می لرزدبی تکلّف تن او لایق قربان نشود... 

روزگاری است که سودای بتان دین من است  

غم این کار نشان دل غمگین من است  

دیدن روی تو را دیدۀ جان بین باید این کجا مرتبۀ چشم جهان بین من است 

 

اختلاف مراتب، خود یکی از کرامات حافظ است. 

عشق آسان نمود : همین دَعِ الدُنیا رها کردن خویش، مقام فناست. زاهد ترکِ دنیا نکرده بلکه اسیر زهد خود شده تا گوشه نشین شود. 

انسان می خو اهد تا با جهان دیگر مرتبط بشود. آن جهان دیگر خود انسان است. و انسان در علاقه به معنویات متوجه معنویت خویش می شود و آن جهان دیگر جهان درونی خود انسان است. انسان بدون معنویت نیست. عالم دیگری نیست. تعلق به ظاهر موجب فراموشی از باطن است. اشتغالات، سطحی گری، اقتدار، شهرت، ثروت و تکاثر... مُشتبهات نفسانی مـوجب انســداد آن راه مـی شود.