Payvand TV

TV BOX

Let’s put an end to asylums in the world. 



بسم الله الرحمن  الرحیم 

قانون آفرینش نظام هستی 

 

دکتر حمید میرزا آغاسی 

به نام خداوند مهر بخش مهربان  

با عرض سلام و تقدیم ارادت حضور فرد فرد شما بینندگان ارجمند و پایدار و با سلام و درود حق به روان اشرف انبیاء محمد مصطفی و آل تابع و ناصر ایشان.  

با بیان شیرین لسان الغیب برنامه امروز را شروع می کنیم . توجه داشته باشید که نوع این برنامه با آنکه پایگاه قرآنی دارد اما بیشتر به حالات ومقامات احساس افراد اشاره می شود ونتیجه و بازده ایمان به خدا و انجام دستورات الهی وحالات و نتایج آن ذکر می شود. 

حافظ آغاز کار خود را با غزلی که مشهور است که سرآغاز غزلی است از یزید ابن معاویه آغاز می کند و کاربرد مطلع غزل معروف به یزید به خاطر این است که مفاهیم بسیاری را انسان توجه کند. هم تغییرات انسان را به طرف بد و هم امکان تغییرات انسان را به طرف خوب در نظر بگیرد.  

شروع غزل حافـظ مقطـع غـزلی است از یزید که  می گوید:  

ادر کئسا" وناولها الا یا ایها الساقی  

که حافظ آن را تغییر داده  به شکل : 

الا یا ایها الساقی ادر کئسا" و ناولها  

و در واقع می گوید که بعد از اینکه بـدعت انجـام مـی شود و خلقت آغازمی گردد، خلقت محتاج به استمرار و تکرار و تواتر است. یعنی مخلوق نمی تواند مستقل از حق باشد. وقتی چیزی آفریده می شود باید این آفرینش در تکرار و تمدید باشد والـی استقـلال بوجـود مـی آید و وجود استقلال مانع احدیت خدا می گردد.  

و اما امر تولیـد و خلقت، مربـوط بـه ذات صمـد نمـی شود و همانطور که در برنامه های گذشته گفته شد هرکجا که ذکر الله بافعلیت همراه می شود حتما" با نظام هستی و قانون آفرینش اشاره می کند. 

در اینجا می گوید : "الی... " آگاهی می دهد." یا ایهاالساقی..." که ساقی در عرفان اشاره به منبع عنایت هستی است که از حق ناشی می شود. یعنی صفت رحیم در مقابل صفت رحمان که صفت رحمان صفت بدعت است و صفت رحیم صفت خلقت که محتاج به استمرار و تواتر است، ساقی نام دیگری است برصفت رحمت حق که به جای رحیم از کلمه ساقی بهره جسته است. 

در عرفان به چیزی کـه در قـرآن به اونفخه گفتـه مـی شود و نفس خدا در کالبد و وجود انسان است و انسان تا مادام که در حیات است با خدا نفس می کشد ! زیرا نفس خدا نفس اوست و هر زمان که او نفس نکشد یا نفس او قطع شود، یعنی نفخه روحانی الهی که جسم را جان بخشیده از او رخت بربسته است و خاک به جای گذاشته و روح به افلاک بازگشته .  

"الی یا ایها الساقی .... 

ای ساقی ای رحیم ای رب ای اله ای الله  

ادر کئسا"  

دور بگردان . که منظور از دور گرداندن تواتر دادن و استمرار بخشیدن، تکرار خلقت کردن در عالم مثال و تشبیه.  

بگردان کاسه را و  جام را که جـام که در خـودش می می پذیرد و مـی در عرفـان نفخـه و نفـس خـدا را مـی نامند. می منظور می انگور نیست . 

می گوید ای ذات حق و ای صفت رحمانیت و رحمت حق وای آفتاب خلقت و دوام هستی! بر ما بتاب و از تابش دریغ نکن. که آنچه را که مخلوق آفریدی و آنچه را که در او نفس آفریدی این نفس را تکرار کن این هستی و این جان وروح را در او تداوم ببخش. مثل مستی که اگر می به او نرسد از خماری تلف می شود، ما هم اگر نفس تو ای خدا، نفخۀ تو در ما اگر استمرار نیابد وجود ما به عدم باز می گردد و محو می شویم . 

الی یا ایهاالساقی ادر کئسا" و ناولها  

که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها 

عشق اول کار خیلی شیرین است. انسان وقتی به کسی محبت پیدا می کند وابستگی یا دلبستگی پیدا می کند ایام شیرینی است اما عشق داستان دیگری است ورسیدن به معشوق داستان دیگری!  

شناخت این که خدا دارای وجود است و بعد عاشق این وجود شدن و دل به این وجود بستن در پی این وجود گشتن، شب و روز دنبال او گشتن، شب و روز به ذکر او بودن ومثل براده آهن جذب آهن ربای وجود او شدن، یک بام است و رسیدن به معشوق داستان دیگری است ! در بازگشت عاشق به معشوق و پیمودن و به سر رساندن راه فراق کاری بس دشوار و راهی بس خونبار است! و همـه مشکــلات راه از زمانـی اسـت کـه عـاشـق، سلــوک مــی کند، رهرو می شود به طرف حق می رود و در این مسیر بایستی که تحمل هزاران بلا و مصیبت را بکند و مثل هر عاشق سینه چاک و دل پاک دیگری راه خدا را با نهایت مسرت و استقامت طی کند . 

الی یا ایها الساقی ادر کئسا" و ناولها که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها 

به بوی نافه ای فاخر صبا زان تره بگشایدزتاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها 

  

آهو دارای ناف است و وقتی ناف آهو بریده می شود و خون او ریخته می شود از ناف آهو یکی از خوشبوترین شمیم عطرهای روزگار بر می خیزد. یعنی قطع ناف او ( ناف جائی است که انسان یک بار از مادر خود مفتوح شده وقتی که آدم بدنیا می آید) ناف انسان وسیله ای است که با مادر خود به آن وسیله در ارتباط بوده و پس از تولد قطع می شود که از مادر جدا بشود با وجودی که وجود او همه وجود مادر است. همه سلولهای مادر در اوست. ذات مادر،جنس مادر، همه چیز در اوست. اما درظاهربند ناف را که پاره می کنند، یک موجود تبدیل به دو موجود می شوند! بند ناف بریدن در اصطلاح عرفان اشاره به مرحله خروج و اخراج انسان از بهشت است. از مقام نامیرائی! از مقام قدوسیت! از مقام پایندگی ! از مقام عندالله بـودن! از اینکه این پرتو آنقـدر به خورشیـد نزدیک بـوده کـه بیـن او وخـورشیـد تفـاوتـی نمـی توانستیم قائل شویم .  

اما اینک انسان نافش بریده شده. خدا که مادر انسان است و انسان فرزند خداست (در قالب تمثیل و تشبیه نه در باب منطق) وقتی ناف او جدا می شود وقتی مهر خورشید از او بر گرفته می شود انسان به تعفن می افتد به اِدوار و نکبت اسیر می شود. مثل همۀ ما که اسیر هستیم. آن وقت باید بکوشد تا این راهی را که اخراج شده و بیرون افکنده شده ،بکوشد با عمل و احساس و تعهد و انجام و تقوا به سوی خدا باز گردد. در این حرکت رفت و برگشت وحرکت سقوط و صعود دو مرتبه ناف انسان به بدنه اصلی خود وصل شود. 

منظور قطع ناف همیشه با رنج و بوی بد همراه است و قطع ناف مرحله ای  است کـه انسـان از خـدا غافـل مـی شود. مرحله ای است که انسان لیاقت همنشینی با خدا را از دست می دهد و از بهشت خدا به  جهنم زمین فرستاده می شود . 

 اما در مورد آهو این قاعـده صـدق نمی کند . هر زمانی که نافه آهوبریده می شود و خون او می ریزد و ایثار بوجود می آید و منزه و پاک می شود، نشانه این ایثار و شهادت و نشانه این تعهد و تقوا در حیوانی به نام آهو بوی عطری است که از خون ناف او به مشام انسان می رسد. 

به بوی نافه ای کاخِرصبا زان تره بگشاید 

این بوی عطر وقتی که به باد صبا می رسد او را دیوانه می کند از شدت مطبوع بودن این شمیم و موهای خود را باز می کند (موی بافته را باز کردن یعنی پریشان شدن و در شوق و اشتیاق فراوان قرار گرفتن)  

ز تاب جعد مُشکینش چه خون افتاد در دلها  

از یک سو آهو ناف خود را قطع می کند  و بوی عطر همه جا را فرا می گیرد باد صبا گیسوان خود را بازمی کند و این بو را با خود حمل می کند و وقتی که این بو به مشام دیگران می رسد به مشام عاشق می رسد وقتی که بوی پیراهن یوسف به یعقوب می رسد چشم او را باز می کند و بوی عطر یوسف باعث شفا و باعث وفای یعقوب می شود . وقتی که این شمیم یا این عطر دل آویـز ازمعشـوق بـه عاشق می رسد آن وقت از دوری که بر اثر شناخت بوجود می آید اصل خود را می شناسد .  

باد صبا در واقع پستچی و قاصد خداست . آن آهومرحله ای است که خون عشق به جوش می آید و نشانه راه است! نافۀ آهو آیات الهی است که وقتی شمیم دل انگیز این آیات به مشام انسان می رسد، آن کسانی که با بوی خوش آشنا هستند این بوی خوش را باد صبا (یعنی قانون انزال، قانون نزول) به کسی می رساند که تا به حال عاشق نبوده است .  

مقام عشق مقامی است که انسان به اصل خود پـی می برد و با اصل خود آشنا می شود و وقتی اصل خود را می شناسد، خویش خویشتن را می شناسد، عاشق خویشتن می شود.عاشق خویش خویشتن می شود و به دنبال اصل خویش می گردد. یا به دنبال چیزی می گردد که ناف او را از آن بریده اند .  

وقتی عطر ناف مادر را می شنود عاشقانه به سوی مادر کشیده می شود .  

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش  

باز جوید روزگار وصل خویش  

فرزند وقتی بیاد می آورد روزگاری را که با این مادر یکی بوده و متصل بوده و اینک بند ناف پاره شده و او از مادر جداگشته، هر گاه که عطر نافه مادر به او برسد از شنیدن آن و شمیم آن عطـر برمی گردد و اصل خود را به یاد می آورد و وقتـی که انسـان اصـل خـود را بـه یـاد مـی آورد، عاشق اصالت خود می شود. عاشق خالق و مادر خود می شود. 

 عاشق کسی که از او بوجود آمده است . وهستی او به هستی اش بستـه است. آنـوقـت خون در دل عاشــق مـی افتد ، یک بار خون در دل معشوق افتاد تا بوی عطر معشوق بر باد سوار شود و به باد صبا پیغام داده شود که باد صبا ( اشاره به جبرئیل و اشاره به آیات الهی است ) وقتی آیـات الهـی به انسـان مـی رسد خبری از معشوق به عاشق رسیده . 

 در هر آیه ایی از آیات خدا بوی عطر نافه آهوئی است که بریده شده و این خون ایثار و نعمت بر آثار انزال ذات حق رهپیمائی می کند وبه ما می رسد و عامل و باعث این کار در اصطلاح عرفانی وسیله حمل پیام خدا به انسان را باد صبا می گویند.  

می گـوید وقتـی بـاد صبـا عطـر خـدا را بـه بنــده مـی رساند و آیه ایی از آیات خدا را به انسان در وجدان او نشان می دهد، در دل انسان شوق دیدار مادر، شوق دیدار خدا، شوق دیدار حق ایجاد می شود و چون از آن دور هستیم خون در دل عاشق می افتد.  

مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم  

  جرس فریاد می دارد که بربندید محملها  

بهشت جائی است که انسان امنیت دارد! امنیت جائی است که انسان نزد صاحب خودش زندگـی می کند. جائی است که فنای انسان در بقای اوست! در منزل جانان، در همان بهشت ! چه جای امنی است برای ما وقتی که ما بهشت را نمی شناسیم . نعمتهای خدا را نمی شناسیم. ارشاد و هدایت و عقل کل و آیات و اخطار و تنذیر خدا را نمی شناسیم ؟!  عقـل خـود را از عـقل خـدا بیشتـر مـی دانیم ، همین کاری را که بشر در بهشت کرد.  

به او گفته شد که این عقل تو کامل نیست .عقل تو وسیله کمال است اماکامل نیست ولی انسان گفت نه عقل من کامل است و نیازی به عقل بیشتر ندارم !  

امروز هم این داستان همان داستان بهشت است و انسانها دروجود و نفس خود سفر برگشت و سفر واژگون می کنند و مرتب از بهشت وجود خویش اخراج می شوند در عدم اطاعت و در سرکشی !  

و جرس فریاد بر می دارد که بربندید محملها  

این دنیا مثل کاروانی است که به یک سوئی حرکت می کند. جز به کاروان به هـرچـه دل ببنـدی از دست داده ائی . 

 منازلی که کاروان در آنجا می ایستد برای رفع خستگی است نه برای اقامت! نه برای مالکیت! نه برای دل بستن و وابسته شدن! 

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید 

حافظ بر اساس تعبیر و تفسیر اکثریت قریب به اتفاق معروفین و معرفین حافظ اشاره به نماز واجبی می کند که در ماجرای عاشورا سید الشهدا انجام می دهد و چون مـوقـع نمــاز دشمنـان از پـرتاب نیـزه و نـاوک دسـت بــر نمـی دارند در پایان نماز سجاده یا مصلی او در خون غرقه شده بود .  

در اصطلاح شرع و شرعیات خون فی النفسه خارج از بدن نجس است و چیز نجس مانع انجام صحیح عبادت و نماز می شود. اما با اشاره به آیات قرآن می گوید که خون  شهید نجس و کثیف نیست بلکه خون آزادی است! و مرکب قلمی است که سند آزادی را می نویسد و بنا به گفته پیامبر اکرم  مرکب یک قلم از خون هزار شهید پـاک تراست. یعنی اشاره به طهارت خون شهید می کند. منتهی وقتی موضوع آزادی پیش می آید خون شهید آزادی از هزارشهید مدافع پاک تر و مطهر تر است.  

می گوید این خون همان مـی رنگیـن است .همـان مـی ای است که باعث حیات می شود .  

در اصطلاح عرفان به خصوص عرفان حافظ هر کجا که می نام برده می شود ریشه حیات و هستی است. اساس موجودیت است که از آن هستی و رحمت بوجود می آید. پایه و اساس بقای عالم وجود است.  

می گوید اگر به شرع مراجعه کنی و همه داستان را ندانی، نمازی را که با خون آغشته باشد باطل است. اما چون این خون، خون شهید است و خون سالک (سالک کسی است که رهرو راه خداست) و هرکه در راه خدا قدم برمی دارد و به سوی خدا می رود و سالک حق است هر کجا که جان به جان آفرین تسلیم کند نمرده است ! شهید شده است ! و خون شهید پاک است.  

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید... 

اگر پیر مغان که خداست ( در اصطلاح حافظ پیام رحمت خداست که اگر پیام رحمت خدا به تو گفت که خون شهید پاک است ).... 

که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزلها... 

انسان دنبال رو کسی نیست در راه رسیدن به خدا اما رهروها در راه رسیدن به خدا با هم همراه هستند. نه اینکه کسی دنبال کسی برود همه دنبال خدا می روند! و به دنبال اصل خود می گردند! اما در این صراط مستقیم و این راهی که به طرف خدا می روند همه همراه هستند! و بد نیست بعضی از اوغات آدم از کسانی که در این راه با او همراه هستند وتجربه بیشتری دارند سئوالاتی هم بکند رمز و راز راه را هم از آنان فرا گیرد و تکیه به تعقل کرده واز تجربیات آنان استفاده کند.  

شب تاریک بیم موج وگردابی چنین حایل  

کجا دانند حال ما، سبکباران ساحل ها  

این دنیا به مثل شب تاریکی است برای کسانی که از صراط مستقیم ساقط می شوند، در تمثیل مثل شب تاریکی است که انسان در دریای سیاهی گرفتار آمده و بیم موج آن را تهدید می کند. اگر خود موج پیش بیاید که چیزی به جا نمی ماند، وحشت از موج و نزدیک شدن به گرداب.  

مجسم بفرمائید که شبی است تاریک ، من در دریائی هستم، شنا هم نمی دانم، از یک سو موج مرا به قعر دریا می برد واز سوی دیگر در پیش پای من گردابی وجـود دارد کـه کـار گـــرداب ایــن اســت کــه انســــان را مــــی چرخاند و می گرداند و مثل قیف که سر گشاد و ته تنگ دارد، بر اثر این گـردش بـه قعـر اسف السافلیـن مـی برد. در اوج پستی و دنائت فرو برده و نیروی نیست که بتواند از از آن گرداب بیرون بیاید .  

ورود به گرداب همان و گردیدن و منحل شدن و به پائین ترین درجه رسیدن همان !  

در واقع حافظ اشاره می کند به جائی که انسان در بهشـت قـرار دارد (سبکبـار ساحـل، در بهشـت است) مـی گوید آن کسی که سبک بار است بار و تعلقی ندارد . کوله باری از خواستن و گناه و معصیت وسنگینی با خود ندارد. این آدم طبعا" غرق نمی شود. به ساحل نجات رسیده و زندگی می کند در بهشت زندگی می کند. این چه خبر دارد از کسی که پائین در آب سیاه گرفتار شده وموج نفرت و موج تنبیه بر او می کوبد و هر لحظه می رود تا در گرداب وارد شده و تلف شود! و نه آنکه فنای در بقاء شود . 

سه خط دیگر از این غزل را واگذار می کنیم به هفتۀ آینده. یک موسیقی برای شما پخش می کنیم که قدری متفاوت است و به قول یکی از دوستان می گفتند در این سه چهل سال گذشته خیلی تغییرات بدی شده برای بشر! هم از نظر سیاسی و هم از نظر اقتصادی ، هم از نظر ایمانی .... اما یک اتفاقات خوبی هم افتاده و آن این است که می بینیم که موسیقی هدفمند شده یعنی یک جهت و سمت و سوئی پیدا کرده و یک هدفی رامعرفی می کند که این بسیار شکوه مند است و برای کسانی که از صنعت موسیقی برای رسیدن به خدا و برای تلفیق روح ما استفاده می کنند، بد نیست که از این نوع موسیقی هائی که جنبۀ الهی دارد و انسان را به فکر خدا می اندازد و علاقه مند می کند که به اصل خودش بازگردد . از این نوع موسیقی به عنوان یکی از عوامل تعلیم و تربیت در راه خدا استفاده بشود .  

قطعه ای که برای شما پخش می شود خلاصۀ مفاهیمی که در آن موسیقی گفته می شود این است که :  

ما را که به جز کار تو در تن هنری نیست  

با زاهد بی مایه نشستن ثمری نیست  

هر کو که ندارد به جز این چاره در این کار  

جز جام می و مطرب و ساقی خبری نیست  

ما خانه بدوشیم ما باده فروشیم  

           جز باده ننوشیم ننوشیم ننوشیم ! 

        ماحلقه بگوش !حلقه بگوش حلقه بگوشیم! 

       در کلبه ما سفره ارباب و فقیرانه جدا نیست! 

 در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست! 

       ما مطرب عشقیم  

        درشارع ما جنگ رسیدن به خدا نیست ! 

ای زاهد دیوانه وا کن در میخانه ! 

می زن دو سه پیمانه! 

 که ما خرده می رفته زهوشیم !  

باده بده !باده بده !تا باده بنوشیم! 

........................................................................................................................ 

 

 

گمان مبر که چون گذری جهان گذرد 

هزار شمع بکشتند و انجمن باقی است  

به رغم مدعیانی که منع عشق کنند  

جمال چهره تو حجت موجه ماست!              

 

عرفان به معنای شناخت خویش و به معنای شناخت خدا به نفس مطلق! به احتیاج محبت و عشق!  

عاشق وعارف، یکی هستند. انسان تا عارف نشود عاشق نمی شود وهیچ عاشقی نیست که عارف نباشد! آن که عاشق خدا می شود با خدا تجارت نمی کند. از خدا هراس نـدارد. ازخـود هـراس دارد ! از خـود مـی ترسد. از تنهائی خود می ترسد و به دنبال خداست و در اشتیاق به اوست. 

راه عرفان با تجارت متفاوت است و آنچه را به نام تجارت به انسان می فروشند باعرفان تفاوت بسیار دارد. 

انسان در مقـام عرفـان شـروع به اعتلاء و پـرواز می کند ! نردبان بین انسان و پرتومهر خدا یک به یک در مرحلۀ شهود طی می شود و انسان رفعت را با شناخت و معرفت آغاز می کند .  

برای اینکه انسان در یک مسیر صحیح قراربگیرد و از فرمول خاصی دنباله روی کند و هر چه دید نام خدا بر او نگذارد و هر مرحله ایی از شهود که برایش پیش آمد به پای تجلیات حق نگذارد. 

بنا به گفتۀ حکیم و عارف بزرگ، ابن عربی ( که شنیدم  بینده گانی گفتند به من که در مورد ایشان کم لطفی شده و خواسته بودند که من پاسخ بدهم . 

 کار من پاسخ نیست و برنامه های دیگر به خودشان مربوط است) اما ابن عربی با اشاراتی به آیـات قــرآن می گوید(بسیاری از موارد است که برای انسانها دیدارها و تجلیـاتی پیدا می شود که انسان فکر می کند اینها تجلیات رحمان است اما در اثر گذشت زمان و تجربه متوجه می شود که تجلیات شیطان هم پا به پای تجلیات رحمان با انسان جلو می رود. هر زمانی که انسان کوچکترین تخطی در امر مقابله و معامله با تجلیـات حـق از او سر بـزنــد، بـلافاصلــه متـوجـه تجلیـات شیطـان می شود. وچـون در عوالـم باطنـی به چنیـن مقامـاتـی مـی رسد برای انسان بسیار مشکل است که بتواند تجلیات حق را از ناحق تشخیص بدهد و درواقع سحر و جادو و شعبده بازی را با رحمت خدا اشتباه کند. 

در داستانهای قرآنی شنیدید که وقتـی که حضرت مـوسـی علیـه السلام درمقابـل فرعـون ظاهـر مـی شود، همه جادوگران که آنجا بودند آنها هم به دنیای ماوراءالطبیعه راه داشتند. همۀ آنها هم از حد تجربه فیزیکی تجاوز کرده بودند. بالاتر بودند. هیچکدام از آنها آدمهای معمولی نبودند. آنها هم مشاهداتی داشتند وآنها هم توان وقدرتهای داشتند که خاص خودشان بود.  

در قرآن می گوید وقتی که حضرت موسی در مقابل جادوگـران قـرارمی گیـرد، فـرعون دستورمی دهد به جادوگران که مارهای خود را رها کنید حالا یا چوبهایشان تبدیل به مار می شود یا اصلا مار با خود داشتند؟  

قصدم ذکر جزئیـات نیسـت. وقتی مارها را رهـا مــی کنند ، دههـا یا صـدها مــار به طرف مـوسـی حملــه مـی کنند. مارهائی کشنده و بعد حضرت موسی در مقامی قرار می گیرد که یک لحظه تصور می کند اینها دارای قدرتی مافوق قدرت انسان هستند و شاید قدرت رحمان در اینهاست. اما به او وحی می شود که چوب دستی خود را رها کن (معنی عرفانی آن این است که تکیه به چوب خود نکن بلکه تکیه به خدا کن ) تو با این چوب دستی نمی توانی کاری بکنی و وقتی که چوب را رهـا می کند تبدیل به یک مار بزرگ یا اژدهائی می شود که همه آن مارها را می بلعد و اثری از مارومارساز باقی نمی مـانـد و بـاز مـی گـردد و در دست مـوسی قــرار مـی گیرد و تبدیل به چوب می شود که اول بود. 

مراحل دیدار و تجلیات حق یا ناحق نسبت به نیات و اعمال و افعال انسان می تواند که متفاوت باشد. 

 بنا براین حتی در مرحله دیدار و شهود و ورود به عوالم ماوراء الطبیعه هنوزهم انسان از اطمینان برخوردار نیست ! 

اگر چهارچوب و مبنای ساختمان عرفانی انسان صحیح گذاشته شده باشد، انسان نمی تواند از راه راست بیرون برود !  

شما اگر در یک قطاری سوار باشید، ریل قطار مانع از آن است که قطار مسیر دیگری را برود. مسیرآن معین است. در واقع قطار که یک حامل است، محمول خود را روی یک محملی می برد که راه خروج از آن را ندارد . اما اگر شما با یک اتومبیل مسافرت کنید، هـم می توانید که منحرف شده و یا هم مسیر را به اشتباه بروید. هم می توانید در صراط قرار داشته باشید ولی در صراط حرکت برعکس داشته باشید.  

آنچه را که برای عرفان واقعی و برای دیدار حق و برای اطمینان از آنچه را که می بینیم یا احساس می کنیم امضاء خدا را دارد.  

می گویند کسی خواب دید و بعد از بیداری برای دوستش تعریف کرد که من خواب فلان امام یا فلان مقدس را دیده ام. آن شخص هم مشخصات پرسید واو گفت بله آن مقدس یک نعلین بر پا داشت و شلوار مشکی و شال سبزداشت و ....  دوستش گفت خوب این کسی را که در خواب دیدی  چی به تو گفت ؟ او جواب داد که خودش را معرفی کرد گفت من حسین ابن علی هستم . دوستش گفت خیلی تعجب می کنم . پرسید از این که من خواب حسین را دیدم ؟ گفت نه از خواب خودم تعجـب می کنم . او پرسید مگر شما هم خواب دیدید؟ گفت بله اتفاقا" من هم خواب کسی را دیدم عینا" با همان مشخصاتی که شما دیدید. گفت خوب این چه عیبی دارد امام به دیدن هردوی ما آمده. گفت نه آن کسی را که من خواب دیدم شمر بود  ولی شباهتش عینا" همان است که تو می گوئی حسین بوده.  

بعد گفت عزیز من حسین امضاء دارد. شمر هم امضاء دارد تو باید با امضاء های اینها آشنا باشی. تو فقط با صورت نمی توانی به نتیجه برسی. تو احتیاج به شناخت سیرت داری واحتیاج به سنت داری. احتیاج به داشتن ضابطه و قانون داری.  

این که اینقدر می گوئیم بخاطر این است که خروج از قانون وقید و یا به اصطلاحی که امروزه خیلی مد شده ترک شریعت کردن شروع طریقت نیست! بلکه طریقت، کفایت و ادامه راه کمال شریعت است. طریقت آزمایش شریعت است! و هر که از شریعت خارج شود (هر شریعتی) هر کس از قید و قانونی که او را به عرفان رسانده خارج شود عرفان او هم با ترک شریعت و مبنای او ساقط خواهد شد.  

به این لحاظ توجه عمیق ودقیقی لازم است به پایه کار ما برای عرفان که کار من شریعت اسلام است . خوب یا بد این شریعت من است و عرفان منهم بر این پایه قراردارد. این است که دعوت نمی کنم که حتما" شما هم قرآن را بپذیرید یا مبنای کار خود قراربدهید . اما من قرآن مبنای کارم است و از قرآن آغاز می کنم و به هر کجا که رسیدم از دولت قرآن رسیده ام .  

صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ  

هرچه کردم همه از دولت قران کردم  

به این لحاظ شناخت قرآن و پیدا کردن راه خیلی مهم است .  

فرصت نیست، مطالب بسیار زیاد است و هر بار دوستان به من اعتراض می کنند که مطالب را سنگیـن می گوئی و فشرده. خود من هم فکر می کنم هیچ چیز قابل استفاده ای نگفتم و دائم سعی می کنم مطالب بیشتری را در این فرصت کم کپسول کرده و فشرده بیان کنم .  

در قرآن در آیه 25سوره دوم (بقره )می فرماید: 

به مؤمنین و کسانی که عمل صالح انجام می دهند به آنها بشارت بده که برای آنها بهشت هائی است چنین و چنان .... همـه شمـا خـواندید. ماهم خوانـدیـم تکـرار نمـی کنیم. و بعد در آیه بعـدی اضـافه می کند که : 

" اِنَ اللهِ لَایَستحی ...... خداونـد ابـا نـدارد یـا دورنمـی نشیند یا اشکالی ندارد برای خدا که برای تفهیم و تعلیم و آشنا شدن ما با قرآن به تشبیه و تمثیل متوسل بشود و دراین تشبیه و تمثیل که بسیار مهم است که تفاوت می کند با تحکیم و اشاره به واقعیت ملموس خارجی.  

 خدا می گوید برای فهم قرآن و تفهیم آن و برای تسهیل تعلم قرآن من از تکنولوژی و تکنیک تشبیه و تمثیل استفاده می کنم! و به هر چیزکوچک یا بزرگ که بتواند تفهیم را آسان کرده و تفهم را سهل کند به آن مثال ها می پردازم.  

آن وقت اضافه می کند :  

برای کسانی که ایمان دار هستند (اینهم یک متر و خط کش اندازه گیری است) وقتی ما با مثال های خدا برخورد می کنیم یک عده ای هستند که این مثال ها را بر خدا متعهد می کنند . یعنی خدا را متعهد می کنند که این مثال را که زدی باید اثر و مؤثر آن را ایجاد کنی ؟! 

اگر گفتی در بهشت حوری هست ، دختر باکره هست، هم بهشت را باید بیافرینی هم درختهایش را هم دختر باکره را هم من را ! همه اینها را باید یک جا بیافرینی ! یعنی برای خدا اجبار معین کرده و خدا را مجبور به انجام کاری می کنند (در ذهن خودشان البته) که چنین تعهدی از طرف خدا داده نشده است.  

خداوند می فرماید من استحیا نمی کنم. یعنی حیات نمی بخشم. موجودیت خارجی و واقعیت خارجی بـه مثالهـائی که مـی زنـم نـمـی دهم .  

اگر در مسائل ریاضی که ما می رویم می گویند یک پرتغال فروشی ده پرتغال خرید دانه ای این قدر و بعد فروخت اینقدر حالا حساب کنید چقدر سود کرده یا ضرر کرده .  

اصلا" موضوع پرتغال فروش در اینجا مطرح نیست که موضوع چهار عمل اصلی مطر ح است که آیا ما این چهار عمل اصلی را یاد گرفته ایم یا نه ؟ 

البته آسان تر است به جای اینکه چهار عمل اصلی را یاد بگیریم از معلم سئوال کنیم شرح حال پرتغال فروش را برای ما بیان کن که ببینیم چندتا پرتغال داشته ؟ از کجا خریده ؟..... چیزهای نامربوطی که اصلا" به آن مقصدی که مثال آورده نزدیک هم نمی شوند! 

خداوند می فرماید برای کسانی که ایمان دارند چون آنها می فهمند که این مثال ها برای چیست و می دانند که اینها لزوما" دارای واقعیت خارجی نیست ولی دارای حقانیت است! علاوه بر اینکه دارای حقانیت است از طرف  حق! رب آنها این مثال ها زده شده. هم دارای ربانیت است و هم دارای حقانیت است! لزوما" دارای واقعیت خارجی نیست. خدا برای ایجاد اثر احتیاج به خلقت مؤثر ندارد! بارها این موضوع گفته شده .  

آن وقت در اینجا نگاه می کنیم می بینیم که خداوند می فرماید : " وَ اَمن اَلذَینَ آمَنُوا..... برای کسانی که ایمان دار هستند ... فَیَعلَمُون .... میدانند اینها که این مثال ها از طرف رب است و هم حق است و هم ربانیت دارد. 

.... وَاَمنَ الَذینَ کَفَرُوا.... و کسانی که علم خود را تکذیب می کنند . 

کافر، غافل نیست ! جاهل نیست ! کافر کسی است که اول باید عالم باشد . یک علمی بر او معلوم شده باشد . معلوم خود را تکذیب کند تا بشود کافر!  

برای کسانی که کفر می ورزند، (آنها می گویند) : "ماَذاَ اَرَادَ الله بِه هَذا مَثلَا"... اصلا" چه موضوعی داشته است ؟ چرا خدا این مثالها را می زند؟ چه هدفی را خدا دنبال می کند؟ با یک نوع حالت تکذیب و عـدم قبـول مـی پرسند.  

جمله جدید در این آیه شروع می شود (که من از همه برادران و خواهرانم می خواهم که توجه عمیق به این موضوع بفرمایند). 

" یُضِلُّ وبِه .... دچار ضلالت و گمراهی می شوند به جهت آن (آن اینجا اشاره به قرآن نیست) آن اشاره به مفاهیم قرآنی هست اما اشاره اختصاصی این لغت یا فعل به همه قرآن نیست در اینجا و اشاره ای است بسیار بسیار اختصاصی . " یضل و به .... به ضلالت و گمراهی می افتند به واسطه آن مثال ها و آن تشبیهات و تمثیلات. 

 یعنی تشبیهات و تمثیلات قرآن ریشه وپایه ایجاد گمراهی است ...." و یَهدی بِه کَثیرَا" و پایه و مبنای هدایت است.  

الان به یک سرچشمه ای رسیدیم بعد از چندین جلسه و در یک جائی قرار گرفتیم که یک نقطه بیشتر نیست ! تکنولوژی و متدولوژی  قرآن آموزش است ! آموزش از طریق تمثیل ! و از طریق تشبیه.  

تمثیل و تشویق را در گفته های قبلی به تفصیل در موردشان صحبت کرده ام اما تشبیه می تواند در خودش مبالغه هم بپذیرد. مبالغه ای که اهمیت موضوع را نشان می دهد اما شخصی که می شنـود یا می خواند می داند که این واقعیت  خارجی ندارد .  

 

برو به اشک بگو امشب میا به دیده ما  

جزیره ای که مکان تو بود سیل گرفت  

آیا واقعا" انسان می تواند آنقدر گریه کند که از اشک او دریاچه ای ساخته شود و انسان در آن غرق شود؟! خوب این را همه می فهمند غیر از کسانی که می خواهند ایراد بگیرند .  

اما کیست که نفهمد که چند قطره انسان می تواند اشک بریزد ؟ چطور اشک انسان می تواند دریاچه ایجاد کند؟ این یک تشبیه تبلیغی است! در واقع بلاغت و گشایش می دهد به تصور انسان که این عناصری که به هم چسبیده است از هم دور می کند که اهمیتش را بفهمد. در واقع یک نوع بعد تمثیلی تشبیهی برای فهم مطالب به ما داده می شود که ما بد انیم این شخص چقدر شدید گریه می کرده دیشب !  

نه موضوع دریاچه مطرح است نه سیل نه قایق مطرح است یا جزیره! موضوع این است که این چشم گریان خون گریه می کرده از شب تا صبح! 

 اگر بخواهیم معنی را بفهمیم حتی از تشبیه تبلیغی که در آن مبالغه هم باشد باز می توانیم به حقیقت پی برده و واقعیت را بشناسیم بدون آنکه واقعیت عینی وجود داشته باشد!. 

واقعیت مثالی با واقعیت عینی متفاوت است .   

در هر حال نقطه ای که در آنجا ضلالت و هدایت هر دو از این نقطه بر می خیزند. هدایت و ضلالت هر دو از این نقطه نحوه آموزش قرآن بر می خیزند! که از تشبیه و تمثیل قرآن گروهـی هدایـت می شوند و گروهی گمراه می شوند .  

" وَ مَا یُضِلُ و به ... و کسی بـه ضلالـت و گمراهـی نمـی افتد به لحاظ یا به جهت یا به اتکاء آن ( که منظور همین تشبیه و تمثیل باشد) ..." اِلّاَلفَاسِقِینَ.... مگر کسانی که فاسق هستند .  

در جلسات قبل گفته شد که از آیه 6 تا آیه 12 که در قرآن می خواندیـم کـه چطور انسـان از کـفر بـه فسـق مـی رسد (تکرار نمی کنیم آنها را) اینجا می گوید که کسانی که فاسق می شوند مثالهای قرآنی گمراه کننده می شود!  

به بیان دیگر با عـرض معذرت و پـوزش فراوان همه کسانی که از مثال هـای قـرآنی هـدایت نمـی شوند و گمراه می گرددند، همه اینها بنا به قضاوت وگفته قرآن فاسق هستند!  

هر که تمثیل و تشبیه قرآن را خارج از آنچه که قرار هست و منطق و عقل انسان می پذیرد، بکشاند و تعبیراتی کرده و به خدا افترا وارد کند و مثالهای قرآنی را به جای واقعیت های مادی عالم خارج متصور کند این شخص فاسق است .  

هر که از تشبیه و تمثیل قرآن نیاموزد و به عرفان نرسد فاسق است! هر که از تشبیه و تمثیلات قرآن به ضلالت و گمراهی برسد فاسق است !  

" وَ مَا یُضِلُ و بِه .... وبه ضلالت نمی افتند ( به لحاظ آن تشبیه و تمثیل ) ...." اِلَافَاسِقِینَ " مگر کسانی که فاسق هستند.  

فاسق، کافِر بدکاِر شیطان پرست دروغگوی بیمارِ خدعه گری است که فعل کفر را به عمل در آورده و در مقابل خدا ایستاده و بدکاری می کند!  

قرآن در همه موارد،هر لغت جدیدی را معنی می کند و هیچ لغتی را به ذن و گمان ما باقی نمی گذارد. خاطرتان می آید که چندین بار در مورد تقوا و عوامل ساختمان ایجاد درخت تقوا با هم صحبت کرده ایم . فاسق هم یکی از همان لغت هاست. قرآن معنی می کند کلمه فاسق را و می گوید فاسق کسی است که : 

" اَلَذِینَ یَنقُضُونَ عَهدَ اللهِ مِن بَعدِ مِیثَاقه " یکی از معانی فاسق بودن وفسق این است که شخصی که میثاق یا قراری را با خدا می گذارد و امضا می کند و در این قرار یا میثاق خیانت می کند. نقض عهد می کند . قراردادی را که به جزئیاتش آشنا ست وبارها خوانده و گفته و می داند که چیست ، از آن تخطی می کند . خلاف می کند و می شکند آن عهد را و علاوه بر آن " یَقطَعُونَ مَا اَمرَاللهُ وبِه اَن یُوسلَ ... " چیزی که خدا دستور وصل و برقراری آن را داده آن را قطع می کنند (حالا لزوما" قطع با قیچی یا فیزیکی نیست) مفاهیم مفصلی دارد که ممکن است که فرصتی نباشد در برنامه امشب به آن بپردازیم و بعد موضوع بیشتر جنبه شرعی دارد.  

چیزی را که می خواهم نتیجه بگیریم این است که کسی که فاسق باشد یعنی هم عهد خدا را بشکند و هم باعث ایجاد جدائی بین مردم و خدا شود .  

(مثال های زیادی لازم است که روز یکشنبه این کار را خواهم کرد)  

یعنی افراد را ازخدا دور می کنند به دلایل و وسایل مختلف. و این ها کسانی هستند که از مثالهای قرآنی گمراه می شوند.  

و دیگران جز این عده از مثالهای خدا هدایت شده و استفاده صحیح می کنند. 

در عین حال اشاره به آیه دیگری از قرآن می کنم که همه این مقدمه طولانی برای ذکر آن آیه بود و برای این که پایه عرفان روی این آیات قرآنی گذاشته شده . وقتی که ما در آینده راجع به عرفان صحبت می کنیم، پایه های آن را یاد بیاوریم و شناسائی کنیم که اساس کار از کجا شروع می شود.  

اساس کار از خلقت انسان شروع می شود. از جائی که انسان دارای عقل جز می شود. عقل جزء را عقل کل محسوب می کند! و امر خدا وتنذیر و اخطار خدا را قبول نمی کند و عقل کل راکه به او عنایت شده و هدیه شده را نمی پذیرد و با ایـن کـار از حالـت نامیـرا بـودن میـرا مـی شود!.... 

دربیان قرآنی می گوید که : احساس شرم در شرم گاه خود کردند. یعنی برای آنها ایجاد عـورت می شود. وسیله تناسل و تکثیر به آنها داده می شود. 

چرا شیطان وسیله تکثیر و تناسل ندارد؟ یا جنسیت ندارد در عالم معنی؟ برای این که شیطان مأموریتی دارد که تا پایان کار انسان با او می آید و بعد هم محو و نابود می شود. شیطان احتیاجی به نر و مـادگی ندارد  چـون نـا میراست تا زمانی که انسان میرا بشود.  

اما در مورد انسان نامیرائی و نداشتن سیستم تناسلی که قرآن از آن به نام شرمگاه یا عورت نام می برد، وقتی که انسان میرا می شود وقتی که فانی می شود و محکوم به زوال شده و از درجه نامیرائی واعتبار بهشتی ساقط می شود |آن وقت به خودش که نگاه می کند شرم می کند چون شرمگاه پیدا کرده! چون زن و مرد ایجاد شده. چون باید براین تکثیر قدمی بردارند. چون میرا هستند، شصت سال هفتاد سال زندگی می کنند بعد می میرد. و اگر این تناسل وتکثیر نکند نسل بشر تمام خواهد شد. 

از خدا می خواهم که همه ما را به راه راست هدایت بفرماید و در این کار مهمی که در پیش داریم ما را از شر وسوسه های شیطان درامان بدارد. انشاءالله !  

 

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقی  

به صد دفتر نشاید گفت وصف الحال مشتاقی  

فرد فرد شما را به خدای بزرگ می سپارم! دست شما را به گرمی می فشارم و برای دیدن شمـا دقیقـه شمـاری مـی کنم تا روز یکشنبه . 

والسلام علیکم و رحمته الله و برکاته